تبليغاتX
دالان بهشت
دالان بهشت
شمیم دل
88/02/12
آنچه می گوید دله تنگم (15) ...  
»» روز نوشت ««

سریال یوسف پیامبر هم تموم شد .. تنها سریالی که نگاه می کردم .. هر چند زیاد به دل نچسبید ولی خوب به نظرم ارزش دیدن داشت .. اما جذابیتش برام از این جهت بود که همراه دنبال کردن این سریال کتاب سینوهه رو برای دومین بار می خوندم .. من عاشق این کتابم .. اولین باری که خوندمش نمی دونم چند سالم بود احتمالا راهنمایی بودم که خوندمش ..

چند روز پیش کتاب سینوهه رو تموم کردم ..

از مجید یه کتاب گرفتم به اسم خانوم .. زندگی نوه ی دختری مظفرالدین شاه .. جالبه . یعنی تا این جاش که جالب بوده ..

با خوندن این کتابای تاریخی بازن دارم هپروتی می شم و خودمو تو اون دوران تصور می کنم .

خیلی وقته دلم مشهد و زیارت می خواد .. مثل این که قراره با مدیر عامل شرکت علی اینا بریم .. اونم با خانواده .. دوست داشتم تنهایی بریم .. فقط من و علی .. اما فکر نمی کنم بشه .. خدا کنه از اومدن پشیمون بشن .. ما کجا اونا کجا .. نمی دونم این دو نفر چه جوری به این فکر رسیدن که مسافرت رفتن با هم و خانوادگی بهمون مزه میده ..

دیشب شام خونه سمیه اینا بودیم .. موقع برگشتن هوا خیلی خوب بود .. اما من به خاطر حرفهایی که با برادر زاده م زده بودم دلم گرفته بود .. واقعا بچه ی خوبیه .. خیلی فهمیدس و میترسم از حرفام یه برداشت دیگه کرده باشه ..

دیشب یه فکری به سرم زد .. بابا بزرگم که خدا رحمتش کنه .. کتلت خیلی دوست داشته .. مامان بزرگم هم که خدا اونم رحمت کنه عاشق آش بوده .. ۲۷ اردیبهشت سالگرد مامان بزرگم ..(۲۱ سال از فوتش گذشت ..من ۲ ساله بودم و ازش هیچی به یاد ندارم) می خوام کتلت درست کنم .. زیاد .. ببرم بهشت زهرا و پخش کنم .. به مامان هم گفتم آش درست کنه و ببریم اونجا .. حالا تا قسمت چی باشه ..

اگه بشه این ۵ شنبه هم عدس پلو درست می کنم برای بابابزرگ علی ..

87/04/22
آنچه می گوید دله تنگم ( 14 ) ...  
»» روز نوشت ««

نحسی ۱۳ حسابی گرفته بود . خیلی وقته چیزی ننوشتم . زندگی خودم و خیلی چیزای دیگه عوض شده . از همه چیز راضیم غیر از خودم .منظورم بعد از تغییر کردن شرایطم بود . همه چی قشنگه .

شاید امروز زیادی دل تنگم . دلم واسه بابا تنگ شده . وقتی این جوری میشم یاد روزایی میافتم که دلشو میشکستم . چقدر بد شده بودم . چقدر نسبت به همه بد بین بودم .

بعد از مراسم عروسی . روزایی که نمی دیدمشون . وقتی به اون روزا فکر میکیردم تازه میفهمیدم چی کار کردم .

چقدر گریه کردم . چقدر از خدا خواستم که منو ببخشه ! از خدا میخواستم که نبودنشونو نبینم و زودتر برم قبل از رفتن اونا . شاید ۱۰ روزی تو همین حس و حال بودم و کسی از حالم خبر نداشت حتی علی. تا اینکه مامان زنگ زد و گفت به مربی خیاطیم زنگ بزنم گفت باهام کار داره . خیلی وقت بود که ندیده بودمش . بهش زنگ زدم . گفت تو شهرستانمون چند تا امامزاده هست . خیلی وقته بهشون نرسیدن و داره خراب میشه . چند ماهی هست که تصمیم گرفته بودیم که بریم و تا اونجایی که میتونیم و توانمون هست درستش کنیم .اما گرفتاری ها نمیذاشت . تقریبا فراموش شده بود . تا این که چند شب پیش خواب تو رو دیدم . که به اون امامزاده رفته بودی . پیاده به سمتش می رفتی . وقتی برگشتی یه نامه دستت بود . پرسید حاجتی داری ؟ گفتم نه . گفت نمیدونم .چرا این خواب و دیدم . نه تو فکر تو خوابیده بودم نه اون امامزاده . به مادرت زنگ زده بودم .شماره تماستو نداشتم. خواستم همینو بهت بگم .

خداحافظی کردیم .

 

85/09/19
آنچه می گوید دله تنگم (13) ...  

»» روز نوشت ««

 

ما زنا چرا این جوری هستیم (البته باید بگم که زیاد همجنسامو نمیشناسم .. شاید به این خاطر که فقط با اونایی که شباهت هایه زیادی با خودم داشتن گشتم و گرم گرفتم و آدمایی مثل من کم پیدا میشن .. !!!!!!!!!!!!! شایدم فقط فکر میکنم که اونا رو نمیشناسم چون به این خاطر که زیاد اونا رو میشناسم و احساس میکنم جدایه اونام..در هر حال ...) زنایه مثل من چرا این جورین .. وقتی پیش همسرامون هستیم .. تحویلشون نمیگیریم .. البته به خیال خودمون خیلی هم تحویلشون میگیریم .. واقعا هم همین طوره .. اما اونا همش میگن چرا حرف نمیزنی ؟!.. چرا ساکتی ؟!.. چرا میری تو فکر؟!..چیزی بگو .. چه خبرا؟!. یه حرفی بزن؟!..

من که دختر ور ورویی بودم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

چرا ساکت شدم .. خودم فکر میکنم مثل قبلم اما این قدر بهم گفته ساکتی خودم هم باورم شده که کم حرف شدم .. مخصوصا از وقتی که مامانم بهم گفته چرا رفتی تو لک (از صبح چند بار بهم گفته)

خوب حق دارم دیگه ..

خودتونو بذارین جایه من .. دو هفته از نامزدیتون گذشته باشه .. بیشتر این دو هفته رو با نامزدتون این ور و اون ور باشین .. بعد یه هو بذاره بره ماموریت ............. چی کار میکردین .. جز این بود که فکرتون پیشه هواپیمایی باشه که نامزدتون و داره میبره اهواز اونم تو این هوا (هوایی که به خاطر خراب بودنش چند تا پرواز کنسل شده باشه)اونم با حال و روز هواپیماهایه الان .. که هر چند وقت یه بار یکیش سقوط میکنه ..

وقتی تو هواپیما نشسته بودو منتظر بود که پرواز کنه .. بهش زنگ زدم گفتم تا رسید باید زنگ بزنه خونمون .. نیم ساعت چهل دقیقه بعد زنگ زد .. اولین چیزی که ازش پرسیدم این بود که:

_ زنده ای؟؟؟(مامانم دعوام کرد .. گفت این چه طرز حرف زدنه؟!!)

نه ما زنا .. یعنی خانومایی مثل من !!!! چیزیمون نیست .. بعضی ها انتظار زیادی دارن ..

انتظار زیادی دارن؟؟؟؟؟

کلافه م ..

فکرم کار نمیکنه .. هر چند شک دارم که قبلا هم کار میکرد یا نه .. شاید اگه کار میکرد هیچ وقت مغزم به زبونم این فرمانو نمیداد که باز شه و حرکت کنه و بگه: » بله «.....

مخمون معیوبه ها !!!!!! این همه دل تنگی رو با جون و دل میخریم که چی؟؟؟؟!!!

در حال حاضر فقط یه چیزی رو میدونم و تو فکرمه ..

این که دلم تنگ شده .. جز این هیچ چیز دیگه رونمیفهمم ..

از صبح فقط دارم واسه خودم سرگرمی درست میکنم .. از خیاطی و تلویزیون گرفته تا سارافون دوختن واسه خواهر شوهرم(یاد بگیرین چه عروس خوبیم .. اولین روزی که رفتم خونه شون واسه خواهر شوهرم لباس دوختم) امروز سر کار نرفتم یعنی تعطیل بودم ..

خوبه که فردا میرم سر کار .. این جوری مجبورم به خاطر عروس و داماد هایه دیگه فکرمو متمرکز کنم تا فیلمشون خراب نشه .. این طوری کمتر فکر میکنم ..

راستی یه اتفاق بدی هم افتاده .. یه اتفاق خیلی بد .. هفته پیش 5 شنبه 9 آذر جشن عقدمون بود و کلی شاید بیشتر از 60 تا عکس گرفته بودیم .. اما عکاسه بهمون خبر داد که موقع ریختن عکسا تو کامپیوتر همه عکسامون پاک شده .. هیچ چیزی برایه یه دختر سختتر از این نیست که از جشن عقدش عکس نداشته باشه ..

از شانس بده من داداشم هم همه عکسایی که با گوشیش ازم گرفته بود پاک کرده .. حالا دست به دامن دوستام شدم ..

فکرشو بکنین یادگاری من از جشن عقدم فقط چند تا عکس که با موبایل گرفته شده .. با یه فیلم .. من از فیلم دیدن خوشم نمیاد یعنی این قدر دیدم زده شدم .. عکس دوست داشتم!!!!! ..

خانومه عکاس گفته بود که بریم آتلیه و هر چه قدر خواستیم عکس بگیریم .. دیگه میخوام چی کار؟؟؟ دوست داشتم برمو عکاسیشو رو سرش خراب کنم ..

امروز چند تا مطلب جالب از یه مجله خوندم .. تا حالا از داخل مجله ها چیزی اینجا ننوشته بودم اما الان مینویسم ..

 

پی نوشت

 

 قابل توجه بعضی ها :

 

عشق یعنی ...

عشق یعنی : مرد علاقه مند باشد که بداند زن روزش را چگونه سپری کرده است ..

عشق یعنی : بیدار شدم مرد در ساعت سه بامداد برای غذا دادن به نوزاد ..

عشق یعنی : مرد ، عکس زن را روی میز کار و داخل کیف بغلی خود بگذارد ..

عشق یعنی : مرد از زن خود چشم بر ندارد و همیشه از او تعریف کند ..

عشق یعنی : اگر مرد خطایی کرد پوزش بخواهد و اگر حق با اوست ، کلامی بر زبان نیاورد ..

عشق یعنی : مرد به تلفن زن جواب بدهد ..

عشق یعنی : مرد در سالروز ازدواج دوباره از زن بخواهد که با او ازدواج کند ..

عشق یعنی : زن و مرد یک شب از هفته را برای خوردن شام ،تنها به بیرون بروند ..

عشق یعنی : مرد با نشاط و بشاشیت رفتار کند ،حتی وقتی خودش همچین احساسی ندارد ..

عشق یعنی : مرد مانند دوران اول ازدواج با زنش مهربان باشد ..

 

همین اقدام هایه ساده و مهربانانه سبب می شود که زن احساس کند مورد علاقه ، و توجه و تحسین مرد قرار دارد و زنی است استثنایی ...

از امروز آغاز کنید ...

 

همیشه چنان باش که زنت جز تو کسی را دوست نداشته باشد ، زیرا این محبت مطمئن ترین قائمه عصمت و تقوای زنان است ، زنی که شوهر خویش را دوست بدارد هرگز به او خیانت نمیکند ..

»» حضرت امیرالمومنین علی(ع) ««

 

 

»» گاه نوشت ««

 

دعا مثل دواست

 

بعضی خیال میکنند ، دعا مثل دواست که فقط هنگام بیماری باید آن را مصرف کرد و هر چه کمتر ، بهتر، که البته با این حساب باید گفت : خوشا آنان که هرگز مریض نشده و یکسره از دنیا رفتند ، مثل آن آقایی که در حادثه سقوط از طبقه بالا جان داد و وقتی در عالم رویا از او پرسیدند :

راستی حرفایه این روحانیون که می گویند در قبر ، فشار هست و سوال و جواب ، نکیر و منکر و .. این ها درسته ؟

جواب داده بود : قبلا در دنیا هم گفته بودم ، همه این ها دروغه ، من به مجرد سقوط ، بدون حساب و کتاب ، سوال و جواب و نکیر و منکر ، یکسره رفتم جهنم !

حالا بعضی ها تصورشان این است که دعا برای زمان درماندگی و بیچارگی درست شده و مثل دواست و دوا را در حال سلامتی خوردن ، خودش نوعی بیماری است  و هر کس  دارو مصرف می کند ، دیگران برای سلامتی ایشان دعا میکنند ، چون میفهمند طرف به طور حتم بیمار است ، والا دارو نمیخورد و برایش حافظ میخوانند که :

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده گزند مباد

خلاصه ، ایا دعا چوب آتل است که تنها وقت باطل شدن دست و پا باید مصرف شود ؟

استاد ما که میگفت :

بله،همینجوره،دردی هست که فقط باید با دعا آن را درمان کرد ..

و هزار مرتبه نه آن دردی که من و تو خیال میکینیم  همچون سرطانی، ایدزی،وبایی،هپاتیتی یا اسکیزوفرنی و روان پریشی و ...

بلکه درد آدم شدن ،بیماری انسانیت ، درد فراق یار ، درد بی قراری ، همان دردی که اگر کسی ندارد به قول عطار باید قرض بگیرد :

ساقیا خون جگر در جام کن

گر نداری درد از ما وام کن

نشنیدید که می گویند :

مرده و دردش و هر کس این درد را نداشته باشد علاجش آتش است ..

چون این درد خیلی قیمت دارد و بر خلاف سایر دردهاست ..

چرا همه میخواهند مثل حافظ شوند ، اما نمیشود.. چون یک درد قیمتی در دلش بود که میگفت :

درد عشقی کشیده ام که مپرس

و باز هم میگفت :

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک

چون درد در تو نبیند که را دوا بکند ..چقدر زیباست ان لحظه هایی که استاد ، در کلاس ، تک تک دانشجو ها را میخواند و آن ها را یک یک بلند میکند و نشان می دهند که هستند و هشیار ، چون دقیقا کاری است خدایی ..

مگر در کتاب کریم نخوانده اید که میفرماید :

ای مومنین وقتی خدا و پیامبرش ، شما را میخوانند ، (دست بلند کنید)پاسخشان رابدهید(انفال/24)

و بدا به حال دانشجویی که استاد ، اسمش را بخواند او جواب ندهد و بدتر از آن که اسمش را به فراموشی یا به عمد اصلا نخواند ..

و مگر نه این که دعا را خواندن و معنی کرده اند و امام دعا خوانان حضرت علی (ع) در مناجات شعبانیه می گوید  :

واسمع دعایی اذا دعوتک

هنگامی که میخوانمت ، صدایم را بشنو .

تنها کسانی در این عالم زنده اند که وقتی خداوند ، آنها را میخواند ، آنها هم خدا را بخوانند ..

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ...

»» حجت الاسلام نقویان ««

 

 

»» داستان ««

 

بچه محل امام رضا (ع )

 

بچه محل امام رضا (ع) بودم و قم درس میخواندم .. شب خواستگاری قرار من و مادرم ایستگاه قطار شد  .. خیلی دلم شور میزد ،به نظرم این دختر بهترین دختر دنیا بود و باید این وصلت سر می گرفت ولا غیر !

بنابراین از خوابگاه که به قصد ایستگاه خارج شدم ، سر راه هم یک سری به حرم زدم و دو رکعت نماز خواندم و توی دلم به انواع و اقسامی که می شد ، حضرت معصومه (س) را قسم دادم که خودش مشکلات را حل کند . یک وقت دیدم یک اقایه میانسالی آمد و نشست کنارم و گفت :زیارتتان که تمام شد ، زیارت نامه را بدهید ما هم بخوانیم ؟

و من دادم ..

مدتی که گذشت ، سر صحبت را باز کرد که جامعه بد شده و دیگر به هیچ کس نمتوان اعتماد کرد و از این حرف ها .من که کنجکاو شده بودم پرسیدم منظورتان چیه ؟

گفت : هیچی دخترمان را فرستادیم دانشگاه درس بخواند ، حالا هنوز 2 سال نشده یک پسر شهرستانی با دست خالی آمده خواستگاریش ..من که گویی یک کتری اب جوش ریخته باشند روی سرم مثل کسی که از یک درد دفاع می کند ، شروع کردم به بحث که : چه اشکالی دارد؟ بالاخره که باید دخترتان ازدواج کند . کی بهتر از یک دانشجو؟ و خلاصه از ما اصرار از ان آقا انکار . اما جای شکرش باقی بود که دست اخر گفت: امیدوارم که دختردار بشوی و دخترت دانشجو بشود ،ببینم باز هم از این حرف ها میزنی.. گفتم : ان شاء الله و بلند شدم و به ایستگاه قطار رفتم ..

آن شب وقتی با دست گل و شیرینی به همراه مادرم وارد حیاط شدم، یک نفر که به نظرم آشنا میآمد با لبخند منتظر ما ایستاده بود ، بله پدر خانم بنده همان آقای طرف مباحثه آن شب بود ..

»» اشرف باغ عمادی ««

 

 

»» شعر ««

 

سیب سرخ

 

... می خواهم برای این که زندگی کنم

نه برای این که روزی خواهم مرد

نه برای این که روزی هم آغوش خاک خواهم شد

می خواهم سیب سرخی به دست بگیرم چه فرقی میکند سیب سرخ گاز بزنم یا نه ...

اما می دانم تا ته زمان باید برم ...

تا ته پیاله عمرم

باید آخرین قطره از جام حقیقت وجودی ام را بنوشم ...

راستی ...

مگر میشود زنده بود و عاشق نبود ؟ ...

حتی کبوتر ها هم عاشقند

به من نگاه کن

بی آنکه خودم بفهمم عاشق زندگی شده ام

مرا دریاب

شیرینی طعم آن را هنوز هم در دهان دارم ...

طعم سیب را میگویم ...

نوشته ی : دوست عزیزم دنیا

 

 

»» سر آشپز ««

 

دلمه ی لواش

 

بر خلاف دستورهایه قبلی .. این یکی رو تا حالا خودم درست نکردم .. به نظر خوب میاد .. این بار شما درست کنین بگین خوبه یا بد

پیازچه 100 گرم(یا پیاز)،جعفری گشنیز 150گرم،عدس150گرم،تخم مرغ آب پز 3 عدد،رب گوجه فرنگی1 قاشق غذا خوری،نمک و فلفل و زیره سیاه و زرد چوبه

پیاز چه را روی حرارت میذاریم وقتی نرم شد گشنیز و جعفری اضافه میکنیم بعد رب و ادویه ها بعد عدس (اصلا آب نداشته باشه،منظورم اینه که عدس باید پخته باشه و آب نداشته باشه)بعد تخم مرغ ها رو با رنده درشت رنده  و اضافه میکنیم .. بعد از این مواد یه قاشق لای نون لواش میذاریم و تقریبا دو دور میپیچیم .. داخل روغن سرخ میکنیم (البته نه زیاد)

می تونیم کره و زعفرون و آبلیمو رو بعد از سرخ کردن روی لواشها بمالیم ..

این غذا رو بهتره سرد مصرف کنین ..

 

نوش جان ...

85/08/17
آنچه می گوید دله تنگم (12) ...  

»» روز نوشت ««

 

13 اسفند//شنبه 84

به فاطی زنگ زدم بعد از این که بهش گفتم به الهام زنگ بزنه ازش پرسیدم :فیلم و خداوند عشق را آفرید و دیدی؟گفت:وقتی رسیدم خونه شروع شده بود همه دور هم جمع بودن و داشتن سریال شبکه 5 رو نگاه میکردن .. بهشون گفتم فلان سریال شروع شده ؟گفتن چرت و پرته..قبلش به فاطی گفته بودم از اون دسته فیلما بود که ما خوشمون میاد .. گفت :همه گفتن چرت و پرته .. بهش گفتم مگه نمیدونی ما با خیلی ها فرق داریم .. خندید .. گفتم ارزششو داره که فردا کلاس نری و یه وقتی بذاری و تکرارشو نگاه کنی ..گفت نمیتونم ..خلاصه ..

خیلی قشنگ بود داستان یه زن و شوهری بود که خیلی الکی و بدون اینکه دلیلشو بدونن  با هم ازدواج کرده بودن .. تقریبا از نظر مالی در رفاه بودن .. پسره یکی از تفریحاتش یا شاید هم شغلش شکار بود .. دختره هم اون طور که من فهمیدم نقاش بود ..

آخر فیلم معلوم شد که پسره از اون دسته پسرهائیه که تو هر لحظه و هر شرایطی وقتی فکری به سرشون میزنه دوست دارن عملیش کنن بدونه این که به آینده و چیزی که شاید پیش بیاد فکر کنن ..به این فکر افتاده بود که به دختری که باهاش دوست بود پیشنهاد ازدواج بده .. دختره حرف قشنگی زد وقتی داشت داستان زندگیشو تعریف میکرد .. گفت : اون روز قرار بود با هم بریم سینما .. شرط میبندم قبل از این که سوار تاکسی بشیم حتی یه لحظه هم به پیشنهادی که چند ساعت بعد به من داد فکر نمی کرد یعنی اصلا همچین چیزی تو فکرش نبود .. تو یه لحظه به فکرش رسیده بود .. اون میخواست بازی کنه .. می گفت: وقتی بهم پیشنهاد داد احساس کرد از ته قلبش گفت ، اما این طور نبود .. با هم ازدواج کردن .دختره میگفت : وقتی میخواست بیاد دنبالم آرایشگاه ، احساس کردم که اشتباه کردم .. پسره میگفت :میخواستم با ماشین به یه ماشین دیگه بزنم تا همه چیز تموم بشه ..اما این قدر بزدل بود که این کارو نکرد .. شب عروسی پسره داشت گریه میکرد .. اما دلیلش رو به دختره نگفت .. دختره بهش گفت معمولا رسمه که شب عروسی دخترها گریه میکنن .. اون موقع دلیل گریه شوهرش رو نفهمیده بود .. اما الان خوب میدونست .. دختره حامله شد .. پسره گفت باید سقط بشه .. و این قدر تو گوش دختره خوند تا اون این کارو کرد .. بعد وقتی داشت داستان زندگیش رو تعریف میکرد گفت : اون موقع اصلا به این فکر نکردم که مردی که نمیخواد از زنش بچه ای داشته باشه یعنی اون زن رونمیخواد .. خیلی جالبه یه تیکه از فیلم صحنه ای رو نشون داد که ،قبل از ازدواجشون بود و پسره دیوار کوچه رو که روبروی اتاق دختره بود پر از گل رز کرده بود .. خودش میگفت: دوست داشتم عاشق شدن رو تجربه کنم و شنیده بود عاشق ها واسه معشوق هاشون گل میخرن ، خدای من !!؟؟؟می خواست عشق رو تجربه کنه بدون این که بدونه چی هست ..!!! بدون این که فکر کنه .. فقط به خودش و اون چیزی که در همون لحظه میخواست ، فکر میکرد ..بدون این که به اون دختر فکر کنه .. بعد یه روز هم دختره اونو با یه دختره دیگه دیده بود .. اون هم بعد از ازدواجشون .. میگفت :تعجب نکردم  گفتم حتما میخواسته یه بازی جدید بکنه ..

میگفت : میخواستم اول تو دلم تو قلبم ازش جدا بشم ،بعد ازش طلاق بگیرم .. اول از عکساشون شروع کرد (همه رو پاره کرد)بعد لباس تو کمدشون رو جدا کرد .. بعد جای خوابشونو .. بعد یه شب بهش گفت تصمیمش رو گرفته و میخواد ازش جدا شه ..پسره هیچی نگفت ..رفت تو اتاقش .. صدایه گریه ش می اومد . گفت رفتم طرف اتاق در اتاقو باز کردم و دیدم مثل بچه ها داره گریه میکنه .. میخواستم برم نوازشش کنم بهش بگم پیشش میمونم اما جلو ی خودم و گرفتم ..

جای جالبه دیگه ی فیلم این بود که .. پسره تو تنهایی هاش که تقریبا میشد گفت همیشه این طور بود ، یا داشت کتاب میخوند یا تو فکر بود .. یه لحظه یاد .......و ....... افتادم .. خیلی ها این طوری هستن .. سرشار از آگاهی و علم ..در صورتی که هیچی نمیدونن .. یا شاید دارن خودشونو گول میزنن یعنی میخوان خودشونو با این کارهاشون گول بزنن !.. فکر نمیکنم برای اطرافیانشون نوع برخوردشون فرقی هم بکنه واقعا هم نمیکنه فقط زنهایه اونا هستن که عذاب میبینن .. این و به وضوح دیدم و تا حدی تجربه کردم .. تا الان هر آدمی رو که سرش زیادی تو کتابه رو دیدم یه جای کارش میلنگه .. واقعا نمیدونم یعنی همه ی آدمهایه این طوری،همین رفتارو دارن ؟ اصلا با عقلم جور در نمیاد .. اما تجربه م اینو میگه .. خودم هم یه دورانی هم زیاد کتاب میخوندم هم زیاد تو فکر میرفتم .. میتونم درکشون کنم .. غرق بودن چیزه شیرینیه .. واسه من شیرین بود .. اما من اون رفتارو نداشتم .. نمیدونم شاید به این خاطر که یه مدت طولانی تو این حال و هوا نبودم ؟!!!نمیدونم ..میترسم ..

دیشب از خودم متنفر شده بودم .. احساس میکردم اصلا اون چیزی که میخواستم نیستم .. دقیقا اون رفتارهایی رو دارم که همیشه ازش متنفر بودم .. احساس میکردم کارام طوریه که انگاری یکیم مثل ..... و شاید یکی مثل .... شدم مثل آدمایی که هیچ وقت نمیخواستم مثل اونا بشم .. یه آدمی که به آینده فکر نمیکنه .. در صورتی که فکرش و تنها دغدغه ی ذهنیش اینده بود .. اما دقیقا وقتی که باید آینده رو در نظر بگیره و بعدتصمیم بگیره  ..آینده رو در نظر نمیگیره و تصمیم میگیره .. همه چی هم از موقع خریدن اون پارچه برای مانتو شروع شد .................

خدایا چقدر دور شدم از اون چیزی که بودم .. چقدر دور شدم از اون چیزی که میخواستم باشم .. دقیقا شدم اون چیزی که نمیخواستم باشم ..

خدایا،یعنی حقیقت اینه ؟؟؟؟؟؟؟

 

 

»» گاه نوشت ««

 

خدایا

آنکه تو را دارد ،چه ندارد ؟

و آنکه تو را ندارد ،چه دارد ؟ ...

 

پی نوشت

بگذر به رحمت از گنه بی حساب ما

آندم که میکشند ز مردم حسابها

جایی که قهر توست ، چه شادی و راحتی

جایی که لطف توست ، چه غم از عذابها

 

 

»» داستان ««

 

غزالی و راهزنان

 

غزالی،دانشمند شهیر اسلامی،اهل طوس بود .. در حدود قرن پنجم هجری ، نیشابورمرکز سواد اعظم آن ناحیه بود و دارالعلم محسوب میشد .. طلاب علم در آن نواحی برای تحصیل به نیشابور می آمدند .. غزالی نیز به نیشابور و گرگان آمد و سالها در محضر اساتید و فضلا با حرص و ولع زیاد کسب فضل نمود و برای آن که معلوماتش فراموش نشود ،انها را مرتب مینوشت و جزوه میکرد . آن جزوه ها را که محصول سالها زحمتش بود ،مثل جان شیرین دوست میداشت بعد از سالها ، عازم بازگشت به وطن شد .. جزوه ها را مرتب کرده در توبره ای پیچید و با قافله به طرف وطن روانه شد ..

از قضا قافله با یک عده دزد راهزن برخورد کرد .. دزدان جلو قافله را گرفتند و آنچه مال و خواسته یافت میشد یکی یکی جمع کردند ..

نوبت به غزالی رسید .. همین که دست دزدان به طرف آن توبره رفت غزالی شروع به التماس و زاری کرد و گفت : غیر از این هر چه دارم ببرید و این یکی را به من واگذارید ..

دزد ها خیال کردند که حتما در داخل بسته متاع گرانقیمتی ست .. بسته را باز کردند و جز مشتی کاغذ سیاه چیزی نیافتند ..

گفتند : اینها چیست و به چه درد میخورد ؟

غزالی گفت : هر چه هست به درد شما نمی خورد اما به درد من میخورد..

_به چه درد تو میخورد؟

_اینها ثمره ی چند سال تحصیل من است ..اگر اینها را از من بگیرید معلوماتم تباه میشود و سالها زحمتم در راه تحصیل علم به هدر میرود ..

_راستی معلومات تو همین است که در اینجاست ؟!

_بلی

_علمی که جایش داخل بقچه و قابل دزدیدن باشد ،آن علم نیست،برو فکری به حال خود بکن..

این گفته ی ساده ی عامیانه ،تکانی به روحیه ی مستعد و هوشیار غزالی داد .. او که تا آن روز فقط فکر میکرد که طوطی وار از استاد بشنود و در دفاتر ضبط کند ،بعد از آن در فکر افتاد که کوشش کند تا مغز خود را با تفکر پرورش دهد و بیشتر فکر کند و تحقیق کند .. و مطالب مفید را در دفتر ذهن خود بسپارد ..

غزالی میگوید :من بهترین پندها را ،که راهنمای زندگی فکری من شد ،از زبان یک دزد راهزن شنیدم ..

 

بر گرفته از کتاب : داستان و راستان

نوشته ی : استاد شهید مرتضی مطهری

 

 

»» شعر ««

 

در محشر

 

»»صائب تبریزی««

مردم کوته نظر در انتظار محشرند

دیده ی روشندلان آئینه ی محشر بود

 

»»ضمیری اصفهانی««

شادم که وعده داد به فردای محشرم

کان روز هیچ وعده به فردا نمیشود

 

»»صافی اصفهانی««

جز این : کاو را ببینم بار دیگر

ندارم در قیامت کار دیگر

 

»»وصال شیرازی««

هم مگر مژده وصل تو بگوشم خوانند

صبح محشر که از آن خواب گران برخیزم

 

»»صائب تبریزی««

اگر کوه گناه ما به محشر سایه اندازد

نبیند هیچ محرم روی خورشید قیامت را

 

»»صائب تبریزی««

چو خورشید است پیدا راز عشق از سینه ی عاشق

نباشد نامه ی پیچیده صحرای قیامت را

 

»»عارف شیرازی««

زدی بستی شکستی سوختی انداختی رفتی

جوابت چیست فردای قیامت دادخواهان را؟

 

»»؟««

فدای چشم سیاهت شوم که در محشر

خدا شود متحیر که آفریده ی کیست؟!

 

»»نقی کره ای««

وای بر حال خلایق اگر آرند بحشر

عوض روز قیامت شب تنهایی را

 

»»سحاب اصفهانی««

در معرض پرسش چه برآرند بحشرم

جز عشق توام حرف دگر یاد نباشد

 

 

»» سر آشپز ««

 

سوفله ی ماکارونی

 

قبل از این که شروع کنم و بخوام آموزش بدم .. بهتون میگم که این غذا خوشمزه س و ارزششو داره که براش وقت بذارین و درستش کنین ..

خیلی هم غذایه خوش بر و روییه و کلی کلاس سفره تونو میبره بالا ..

اصولا ماکارونی رو فقط میجوشونن و وقتی نرم شد و مغز پخت شد آبکش میکنن و ازش استفاده میکنن .. اما واقعا من نمیدونم اونایی که این طور از ماکارونی استفاده میکنن چه جوری از گلوشون پایین میره !!!. من اصلا نمیتونم بخورم ..حتما باید ماکارونی دم افتاده باشه تا بتونم بخورمش .. اون قدر از ماکارونی آبکش شده بدم میاد که وقتی میخوام ببینم وقت ابکشی شده یا نه با خوردن امتحانش نمیکنم .. خوبه اینجا یه روشی رو یاد میدم به کسایی که مثل من نمیتونن ماکارونی رو بخورن تا بفهمن موقع آبکشی هست یا نه و اون اینه که چند تا دونه ماکارونی رو که در حال جوشیدنه از قابلمه در بیارین وقتی ابش رفت بذارین رو در همون قابلمه ..وقتی در قابلمه رو برمیگردونین اگه ماکارونی ها بهش چسبیده بودو نیوفتاد زمین یعنی آماده س و وقت آبکش کردنه (و بهتره ماکارونی رو با آب سرد ابکشی کنین)اگر هم که افتاد یعنی همچنان باید بجوشه ..

خوب ماکارونی رو بعد از ابکشی بذارین دم بکشه اونایی هم که ماکارونی ابکش شده از گلوشون پایین میره دیگه دم نذارن ..

 (واسه این غذا ،ماکارونی هاتون باید شکل دار باشه نه  ساده)

یه مقدار قارچ رو با حرارت زیاد سرخ کنین .. بعد یه مقدار پیاز سرخ کنین .. حالا اگه خواستین میتونین پیاز تون رو با گوشت چرخ شده یا گوشت پخته ای که ریش ریش شده مخلوط کنین یا با مرغی که از قبل پختین و ریش ریش کردین .. در هر دو حالت موقع مخلوط کردن گوشتها با پیاز میتونین از دارچین نمک فلفل زعفرون خراسانی به عنوان ادویه استفاده کنین و بهش رب هم اضافه کنین تا رنگ بگیره .. یه مقدار هم کالباس خوب رو ریز خرد کنین ..اگر خواستین میتونین ار فلفل دلمه هم استفاده کنین یا حتی سیب زمینی سرخ شده (اما کم)از ذرت یا نخودفرنگی هم میتونین برای تزیین استفاده کنین ..

حالا کف ظرف پیرکستون ماکارونی بریزین بعد کالباس بعد گوشت و پیازتون بعد قارچ بعد اگه خواستین نخود فرنگی و سیب زمینی و ذرت و فلفل دلمه بعد هم پنیر پیتزا .. حالا بذارینش تو فر در حدی که پنیرتون اب بشه .. بعد هم شعله ی بالا ی فر رو روشن کنین تا کمی طلایی بشه .. حالا سوفله ی ماکارونیتون اماده س .. مواظب انگشتاتون هم باشین .. این غذا این قدر خوشمزه س که هر مرغ عزیز از دست رفته ، آنفولانزا گرفته ای توش خوشمزه و قابل خوردن میشه ..

 

نوش جان ...

85/07/20
آنچه می گوید دله تنگم (11) ...  
»» روز نوشت ««

6خرداد //جمعه 84
ساعت حدودا یک صبحه جمعه س .. گاهی اوقات ادم واقعا حس نوشتن داره ..مهم نیست قلمش خوبه یا بد .. مهم اینه که دوست داره بنویسه .. میگن امسال تابستون کوتاه س .. راست هم میگن .. اوایل خرداد خیلی گرمی داشتیم .. یاد اون روزهایی می افتم که تو بعد از ظهر های گرم خرداد پیاده می رفتیم امتحان بدیم .. الان پنجره ی اتاق بازه .. شب عروسی یا شاید عقد یا جشن نامزدیه یکی از دخترا ی همسایه س .. فکر کنم همون دختری باید باشه که تو آموزشگاه خیاطی با هم بودیم ..؟؟؟ به هر حال .. حرفم چیز دیگه س .. یاد فیلم شبهای روشن افتادم .. الان داشتم یه فیلم میدیدم به اسم : چشمان فرشته .. جنیفر لوپز توش بازی کرده بود .. خیلی قشنگ بود .. من و یاد فیلم شبهای روشن انداخت .. توی اون فیلم  چیزی که من و جذب خودش کرد این بود که دیدم و راجع به عشق عوض کرد .. به نظرم عشق زمانی قشنگ میشه که باعث یه تغییر بزرگ بشه .. میدونی .. به نظرم ارزش این تغییر گاهی شاید بیشتر از وصال باشه .. مهم اینه .. به نظرم اگر ادم عاشق بشه و تغییر کنه اما به وصال نرسه .. اگر آدم محکمی باشه ،باید شاکر هم باشه .. چون استفاده ی اصلی رو برده ..مهم اینه که آدم عاشق بشه با این هدف که میخواد تغییر کنه .. شاید عشق یه جور تلنگور باشه .. نمی دونم .. شاید با این حرفم دارم ارزششو پایین میارم .. ولی به نظرم عشقی که تغییری در آدم ایجاد نکنه به درد نمی خوره .. شاید اصلا حرفم مسخره باشه .. شاید اصلا عشق همراه تغییره .. شاید این دو ،جزءلاینفک باشن اما.. بازم شک دارم .. منظورم از تغییر یه تغییر شخصیه .. یه خود شناسی .. یه جور آگاهی .. یه جور غرق شدن .. شاید هر کسی یه دید جدا داشته باشه .. ولی حس میکنم من عاشق عشقی هستم که همراه تغییر باشه .. وصال مهم نیست .. این یه جور خود خواهی نیست .. چون این تغییر و هم برای خودم میخوام هم برای تو؟؟؟؟!!!!

پی نوشت
اگر به سویت این چنین دویده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بیفروغ من
خیال عشق خوشتر از خیال تو

18خرداد // چهارشنبه 84
هر وقت بیکار میشم میرم وبلاگ ......و نوشته هاشو که خیلی قدیمیه میخونم( توجه : دیگه نمی گم کی چون یه بار دردسر ساز شد )هر دفعه یه چیز جدید از نوشته هاش پیدا میکنم .. خیلی تو نوشته هاش از دیوار حرف میزنه .. دیواری که یا روش خراب شده .. یا قراره خرابش کنن .. یا دیواری که خودش زودتر از دیگران اونو به سمت بیرون خراب کرده .. به قول خودش :
تو این زندگی باید قبل از اینکه دیوارمو روم خراب کنن باید رو به بیرون خراب کنم .. مثله یه پیله کرم ابریشم خودم باید پروانه بشم وگرنه منو می جوشونن ..
آره راجع به دیوار فکر می کردم .. راجع به این که اون دور خودش یه دیوار کشیده و اینکه آیا من هم دور خودم دیوار کشیدم ؟! آره راجع به این فکر میکردم .. به این نتیجه رسیدم که :
من هم دور خودم دیوار کشیدم .. اما دیوار من کوتاهتر از دیوار .........دیوار آجریه دور من کوتاه س .. چون دوست دارم وقتی بلند میشم .. وقتی که دستم به دیواره و بهش تکیه کردم بتونم اون ور دیوار رو ببینم .. ببینم آدمایی که دور خودشون دیوار نکشیدن چی کار میکنن .. یا اونایی که دور خودشون مثل من دیوار آجریه کوتاه دارن چی کار میکنن و به این فکر کنم که اونایی که دور خودشون دیوار بلند کشیدن مردن یا زنده ..؟! اگر زنده ان راجع به چی فکر میکنن ؟ دوست دارم اینا رو ببینم .. نه از رو فضولی .. و نه این که نگاه کنم تا برای آدمایی که سرشون تو لاک خودشونه مشکل ایجاد کنم .. فقط نگاه میکنم تا فکر کنم .. تا چیزی یاد بگیرم .. تا چیزی که خوبه و یاد گرفتم ، انجام بدم .. وقتی یاد گرفتم .. دیوار آجری دور خودمو بلند نمی کنم .. با همون دوار کوتاه ، بدون توجه به اطراف ، اما با یه امید بزرگ .. شروع میکنم و اون کارارو انجام میدم .. امیدم به اینه که : اونایی که بیرون هستن ، اونایی که دیوار کوتاه دور خودشون کشیدن یا اونایی که دیوار آجری دورشون ندارن .. مثل من که یه روزی بهشون نگاه میکردم .. بهم نگاه کنن .. تا شاید یه چیزی یاد بگیرن .. که شاید تلنگرو که منتظر بودن یکی بهشون بزنه من با این کارم بهشون بزنم ..اما از طرفی .. همون طور که نسبت به اونها تظاهر میکنم که بی توجه هستم ..مواظب هستم که اونهایی که روح خبیثی دارن ..از رو حسادت .. یا هر چیز دیگه..دیوار کوتاه من و خراب نکنن .. من اون دیوار رو کشیدم ..به این دلیل که وقتی بهش تکیه میدم ..احساس امنیت کنم ..هر چند که به خواسته ی خودم  اون دیوار اجری کوتاه ..شاید امنیتش کمتر باشه ؟؟؟!!!اما این دیوار کوتاه باعث میشه که من ادمی بشم که حواسم همیشه جمعِ..اونهایی که دیوار بلند دورشون دارن .. به نظرم نه تنها دیگران و فراموش کردن بلکه خودشون رو هم فراموش کردن .. پس دیگه این جوری امنیت 100%به چه درد میخوره ؟؟؟ آره .. من این دیوار کوتاه و خیلی وقته که دور خودم کشیدم ..اما وقتی کارامو انجام دادم می شستم و به دیوار تکیه میدادم ..در نتیجه شاید خیلی ها من و میدیدن اما من اونها رو نمی دیدم !!!و این باعث میشد که من حواسم جمع نباشه ..باعث شد که بعضی ها بیانو چندتا از آجرهای دیوار کوتاه من و از رو حسادت یا هر چیز دیگه بندازن و بشکنن .. آره .. قبلا ضرر کردم .. اما از این به بعد حواسم و جمع میکنم .. سعی می کنم کارهامو سر پایی انجام بدم .. تا همه رو ببینم ..اما این چند تا اجر شکسته که برای همیشه شایدجاشون خالی بمونه ..باعث نمشه که من دیوار اجری دورمو بلند کنم ..من به اون دیوار دست نمیزنم و بلندترش نمیکنم ..فقط مواظب میشم که اجر دیگه ای رو نندازن ..
من  تمام سعی مو میکنم ...


»» گاه نوشت ««

»»به نام خداوند بخشنده ی بخشایشگر««

»ما آن (قرآن)را در شب قدر نازل کردیم ..«
»و تو چه میدانی شب قدر چیست ؟!«
»شب قدر بهتر از هزار ماه است ..«
»فرشتگان و "روح"در آن شب به اذن پروردگارشان برای (تقدیر)هر کاری نازل می شوند ..«
»شبی است سرشار از سلامت (و به برکت و رحمت )تا طلوع سپیده ..«

سوره ی قدر
ترجمه ی :حضرت آیة الله العظمی مکارم شیرازی


»»داستان ««

زبان دیگر

سه روز پس از آن که به دنیا آمدم ، هنگامی که در گهواره ی اطلسم خوابیده بودم و با حیرت و نگرانی به جهان تازه ی گرداگردم نگاه می کردم ،مادرم به دایه رو کرد و گفت »حال بچه ام چگونه است ؟«
دایه در پاسخ گفت »خوب است بانو من سه بار شیرش داده ام ،تا کنون نوزادی به این خردی و به این شادی ندیده ام «
من به خشم آمدم و فریاد زدم »دروغ است ، مادر ،بسترم سخت است و شیری که نوشیدم به دهانم تلخ می آمد و بوی پستان در بینی ام نا خوش است و من سخت بیچاره ام «
مادر نفهمید ،دایه نیز .. زیرا زبان من زبان جهانی بود که از آن آمده بودم .
در بیست و یکمین روز زندگی ام ، هنگامی که مرا نام گذاری میکردند ،کشیش به مادرم گفت »ای بانو،خوشا به حالت که پسرت مسیحی به دنیا آمد «
من در شگفت شدم و به کشیش گفتم »پس مادر تو در بهشت باید بد حال باشد ، چون تو مسیحی به دنیا نیامدی «
اما کشیش هم زبان مرا نفهمید .
پس از هفت ماه یک روز فالگیری به من نگریست و به مادرم گفت »پسرت مردی محتشم و رهبری بزرگ خواهد شد «

ولی من فریاد زدم »این پیش گویی دروغ است . چون که من موسیقی دان خواهم شد و چیزی به جز موسیقی دان نخواهم شد «
اما در آن سن هم زبان مرا نفهمیدند _ و من بسیار در شگفت شدم ..
حال سی و سه سال گذشته است و در این مدت مادر و دایه ام و آن کشیش مرده اند (خدای شان رحمت کند)ولی آن فالگیر هنوز زنده است . دیروز او را نزدیک در کلیسا دیدم .. هنگامی که با او سخن میگفتم ،گفت » من همیشه میدانستم که تو موسیقی دان میشوی . حتی در زمان کودکی ات من آینده ات را پیش گویی کردم «
من سخنش را باور کردم  _زیرا که من هم زبان آن جهان دیگر را از یاد برده ام ..

برگرفته از کتاب :پیامبر و دیوانه
نوشته ی : جبران خلیل جبران

پی نوشت

مدت زیادی از تولد برادر جکی کوچولو نگذشته بود .. جکی مدام به پدر و مادرش اصرار میکرد که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند .. پدر و مادر میترسیدند که جکی هم مثل بیشتر بچه ها ی چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند .. این بود که جوابش همیشه نه بود.. اما در رفتار جکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها ماندن با نوزاد روز به روز بیشتر میشد .. بالاخره پدر و مادر تصمیم گرفتند موافقت کنند .. جکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست اما لای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش میتوانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند ..آنها جکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکش رفت ..صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : » نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه؟ من داره یادم می ره ... «


»» شعر ««

گذر زمان

به فردایی می اندیشم که در افسوس دیروزم
به دیروزی می اندیشم که در حسرت به امروزم
به دیداری می اندیشم در این دنیای وانفسا
که بی جان و رمق در صورت یارم می اندیشم
به در های همین زندان ... همین دنیای سر گردان می اندیشم
که چون یک حایل تیره
تنم ، روحم ، دلم ، جانم
درون خود بپیچیده
و من بی تاب و رنجیده
به فرجام زمان بی سر انجامی ، می اندیشم ...

نوشته ی : دوست عزیزم دنیا

 

»» سرآشپز ««

رنگینک

از ماه رمضون هنوز یه چند روزی باقی مونده .. میخوام این بار طرز تهیه ی رنگینک رو براتون بگم ( هر چند خودم هم هنوز تو این ماه رمضون درست نکردم ) هم خوشگله ، هم خوشمزه س .. مثل همه آموزشای من ..
خوب مواد زیادی نمی خواد .. یه بسته خرمای خوب ، یک چهارم تعداد خرما ها گردو (هر مغز گردو رو به 4 قسمت تقسیم کنین یا کامل خرد کنین) 5 قاشق پر ارد .. یه قالب 50 گرمی کره .. یه قاشق شکر ( اگه رنگینکتون نمی خواین خیلی شیرین بشه شکر نریزین ) حالا برای تزیین میتونین از پودر پسته و نارگیل و بادوم و ترافل رنگی و هر چی دم دستتون بود استفاده کنین (من پسته و بادوم و پودر نارگیل و پیشنهاد میدم )
هسته ی خرما رو ازش جدا کنین .. رنگینک رو دو حالت میشه درست کرد مدل مجلسیش اینه که هسته رو در بیارین جاش گردو بذارین .. مدل دیگش اینه که پوست و هسته ی خرما رو جدا کنین خرما رو له کنین و گردو خرد شده رو بهش اضافه کنین . مخلوط کنین .. خرما و گردو رو مرتب ته ظرف مورد نظرتون بریزین یا بچینین .. بعد آرد رو روی حرارت تفت بدین تا از خامی در بیاد و طلایی بشه .. فکر کنین دارین حلوا درست میکنین .. بعد شکر و کره رو بهش اضافه کنین .. یه کم رو حرارت هم بزنین بعد داغ داغ بریزین رو خرما ها .. رنگینکتون و وقتی کمی سرد شد  بذارین تو یخچال تا خنک بشه و خودشو بگیره .. بعد تزِئینش کنین ..

نوش جان ...

85/06/09
آنچه می گوید دله تنگم (10) ...  
»» روز نوشت ««

حال عجیبی دارم .. داشتم نوشته های آخرین دفتر خاطراتم رو میخوندم .. هدف های زیادی واسه نوشتن خاطراتم داشتم .. اما فکر نمی کنم دیگه این کارو انجام بدم ، به دلایلی.............
اما یه تصمیمی گرفتم .. میخوام بعضی از نوشته هامو اینجا بنویسم ..
19تیر//یکشنبه 84
همه از زندگی حرف میزنن ..حتی امیر علی حسین هم که یه پسر بچه س از زندگی حرف میزنه .. از بدی زندگی از تلخی زندگی یا شایدم از بی مزگی زندگی .. اما زندگی شیرینه .. خیلی شیرینه .. به نظرم زندگی مثل یه لیوان نیمه پر تو یه اتاق تاریک و روشنه .. بستگی داره از کدوم جهت و به کدوم نیمه ی لیوان نگاه کنی .. لیوان نیمه پر همون لیوان نیمه پر میمونه .. اتاق تاریک و روشن ، همون اتاق تاریک و روشن می مونه .. تنها چیزی که میشه تغییرش داد و تغییر اون هم به دست خودمونه ، جهت نگاه کردن ما آدماس .. حالا که هیچ چیز رو نمی شه تغییر داد غیر از جهت نگاه کردن به لیوان ، چرا از جهتی نگاه نکنیم که زندگی برامون شیرین بشه .. ظهر داشتم با خودم میگفتم : شاید من تجربه ی تلخی تو زندگی نداشتم .. شاید سختی نکشیدم که زندگی رو این قدر راحت و شیرین میبینم .. ولی بعدش به خودم گفتم : سختی کشیدم یا نکشیدم؟!!! سختی قراره بکشم یا قرار نیست بکشم ؟!!!به هر حال تمرین میکنم که از جهتی به لیوان نگاه کنم که زندگی شیرین بشه .. چون زندگی از ریشه شیرینه ..
زندگی خیلی شیرینه چون خدا به حرفت گوش داده ، خودت خواستی که به دنیا بیای و خداهم قبول کرده .. زندگی خیلی شیرینه چون وقتی تو رحم مادرت هستی همش دلت می خواد این 9 ماه بگذره تا بیای بیرون و ببینی اون بیرون چه خبره ؟؟؟!!! تا برای سوالات جواب پیدا کنی .. زندگی خیلی شیرینه چون با هر زمین خوردنی خودت بلند میشی تا راه رفتنو یاد بگیری و آخرشم یاد میگیری .. زندگی خیلی شیرینه چون یاد میگیری حرف بزنی ،تا سوالاتو به زبونه آدم بزرگا از آدم بزرگا بپرسی ..زندگی خیلی شیرینه چون گاهی اوقات به کار آدما نگاه می کنی و بدون این که خودت تجربه کنی ، تجربه کسب میکنی .. زندگی خیلی شیرینه چون خیلی چیزا رو تجربه میکنی .. زندگی شیرینه وقتی که تو بچه مسلمون به دنیا میای .. زندگی شیرینه وقتی میتونی تو دلت با خدا حرف بزنی .. زندگی شیرینه وقتی 14 تا عزیز داری ،عزیزایی که برای خدا عزیزن ، عزیزایی که براشون حتما عزیزی .. زندگی شیرینه وقتی منتظر امام زمانت باشی .. زندگی شیرینه وقتی اشتباه کنی و بفهمی اشتباه کردی و بعد پیش خدا طلب مغفرت کنی ، استغفار کنی .. زندگی شیرینه وقتی بفهمی محبت کردن چقدر شیرینه .. زندگی شیرینه وقتی بفهمی واسه عاشق شدن زنده ای .. زندگی شیرینه وقتی عاشقی .. زندگی شیرینه وقتی به دنبال یه همراه باشی .. زندگی شیرینه وقتی همراهتو پیدا کنی .. زندگی شیرینه وقتی آرزو داشته باشی کسی رو همراهی کنی .. زندگی شیرینه وقتی برای عشقت هر کاری بکنی .. زندگی شیرینه وقتی تمام سعی تو بکنی تا وقتت رو خوب بگذرونی .. زندگی شیرینه وقتی که افسوس گذشته رو نخوری .. حتی زندگی شیرینه وقتی افسوس گذشته رو بخوری و سعی کنی آینده رو بهتر بسازی .. زندگی شیرینه وقتی میتونی یه موجود زنده رو به دنیا بیاری از یه تیکه از وجود خودت ..زندگی شیرینه وقتی تمام تلاشتو بکنی تا یه موجود زنده ی کوچولو رو خیلی خیلی خوب از تمام جهات خوب و عالی رو بزرگ کنی .. زندگی شیرینه وقتی از تجربیاتت برای دیگران حرف بزنی به این امید که دیگران یه استفاده ی خوب از اونا ببرن .. زندگی شیرینه وقتی تو فکر یه تحول درونی تو خودت باشی .. زندگی شیرینه وقتی می تونی به زبان فارسی حافظ بخونی .. زندگی شیرینه وقتی میتونی بر محمد و آلش سلام بدی و به همین راحتی آروم بشی .. زندگی شیرینه وقتی می تونی چند تا دوست خوب داشته باشی و براشون حرف بزنی و برات حرف بزنن .. زندگی شیرینه وقتی چشم داری تا ببینی و گوش داری تا بشنوی و زبون داری تا حرف بزنی و دست داری تا لمس کنی .. زندگی شیرینه وقتی بدونی که کسی همه ی اینا رو بهت داده تا خیلی چیزا رو بفهمی .. زندگی شیرینه وقتی تو این دنیا اومدی و فرصت داری که به خاطر چیزایی که داری از کسی که اونا رو بهت داده تشکر  کنی .. زندگی شیرینه وقتی میتونی توش محبت کردن و عشق ورزیدن و تجربه کنی .. زندگی شیرینه وقتی که تو این دنیا با مشکلات دست و پنجه نرم کنی و بدونی که یه بزرگی این مشکلات و بهت داده چون دوست داره و دوست داره تجربه کنی .. زندگی شیرینه وقتی که می تونی تجربه ش کنی .. زندگی شیرینه وقتی که پیر میشی ، وقتی که از خیلی چیزا برای آدما حرف زدی و از خیلی از آدما خیلی چیزا شنیدی و دیدی .. زندگی شیرینه وقتی که بدونی قراره بمیری .. زندگی شیرینه وقتی که بدونی بعد از مردن کارات بی جواب نمی مونه و همون موجود بزرگ ، همون وجود موجود بهت بگه که کارایی که کردی درست بوده یا غلط .. زندگی شیرینه وقتی که بدونی یه روزی نتیجه ی یک عمر کارتو میبینی ، حالا چه خوب چه بد .. زندگی شیرینه ..فقط باید شیرین بهش نگاه کرد .. من این کارو تمرین میکنم .. زندگی شیرینه وقتی میتونی شیرین ترش کنی .......
امروز تو برنامه ی به خانه بر میگردیم خانم امیر شاهی یه خاطره تعریف کرد ..گفت : چند تا دوست بودیم که یکیمون قرار بود ازمون جدا شه و بره خارج ..موقع خداحافظی اونی که قرار بود بره به یکی دیگه از بچه ها گفت : من که رفتم  اما تو من و نشناختی .. یعنی اون جوری که باید میشناختی نشناختی، یعنی اون جوری که من بودم نشناختی .. بعد کارشناس برنامه گفت : نباید انتظار داشته باشیم کسایی که میگن ما رو دوست دارن یا می گن که عاشق ما هستن به خودیه خود ما رو بشناسن و بدونن ما چی میخوایم و چی نمی خوایم .. گفت : ما خودمون باید خودمونو به دیگران بشناسونیم .. گفت : اونایی که آدمو به خودی خود میشناسن حتما جادوگرن ..
یادمه روز اولی که با مهندس اسماعیلی کلاس داشتیم ، کل زنگ رو برامون حرف زد بعد بهمون گفت : بچه ها از این به بعد 10 دقیقه ی آخر کلاس و براتون حرف میزنم ( اون روز بیشتر از 80 تا دانش آموز تو کلاس بود ) گفت براتون حرف میزنم به این امید که حداقل حرفام روی یکی از شما تاثیر بذاره و حداقل یکی از شما تصمیم بگیره که نگاهشو عوض کنه .. انگاری میدونست که نگاه خیلی از آدما به زندگی بد شده ..یادمه همون روز تصمیم گرفتم من یکی از اونا باشم ....................

پی نوشت
اینا رو یک ساله پیش نوشتم ..خیلی وقت بود که نخونده بودمشون .. باید دفترای قبلی رو هم بیرون بیارم ..میخوام باز بخونمشون شاید بعضی هاش و اینجا نوشتم .. خوشحال میشم نظر بدین .. دوست دارم نظراتتون رو بخونم ..


»» گاه نوشت ««

روح در انحصار آدمیان نیست و هر آنچه که روی زمین یافت میشود روح دارد ، خواه سنگ باشد ، خواه گیاه ، خواه حیوان یا حتی اندیشه .. هر چه در سطح زمین است بطور مداوم در حال تغییر است ،چون زمین هم زنده است و زمین هم روح دارد و ما بندرت می دانیم که زمین در جهت منافع ما کار میکند .. شما باید بفهمید که در مغازه ی بلور فروشی ، حتی گلدانها هم در جهت موفقیت شما حرکت میکنند ..
همه ی چیز ها تجلی یک چیز واحد است ..
 

برگرفته از کتاب : کیمیاگر
نوشته ی : پائولو کوئیلو


»» داستان ««

ابن سینا و ابن مسکویه

ابو علی سینا ، هنوز به سن بیست سال نرسیده بود ، که علوم زمان خود را فرا گرفت ، و در علوم الهی و طبیعی و ریاضی و دینی زمان خود سر آمد عصر شد . روزی به مجلس درس ابو علی بن مسکویه ، دانشمند معروف آن زمان حاضر شد .. با کمال غرور گردویی را به جلو ابن مسکویه افکند و گفت :» مساحت سطح این را تعیین کن «
ابن مسکویه جزوه هایی از یک کتاب که در علم و اخلاق و تربیت نوشته بود ( کتاب طهارة الاعراق )به جلو ابن سینا گذاشت و گفت :» تو نخست اخلاق خود را اصلاح کن تا من مساحت سطح گردو را تعیین کنم ، تو به اصلاح اخلاق خود محتاجتری از من به تعیین مساحت سطح این گردو «
بو علی از این گفتار شرمسار شد ، و این جمله راهنمای اخلاقی او در همه ی عمر قرار گرفت ..

برگرفته از کتاب : داستان و راستان
نوشته ی : استاد شهید مرتضی مطهری


»» شعر ««

منجمد تلخ

در کوچه هایی بن بست ، موجوداتی منجمد دیدم
که فردای سخت و جامدشان را
در ابلهانه ای شگفت ، به رویا نشسته بودند
و خاموشی لزجی ،بزرگوارانه
فضا را سراسر شده بود
گویا ویرانی در رگان خموده ی آنان
میراثی اشتباه از هرج و مرج گذشتگانشان بود
اجتنابی نفرت انگیز
از استخوان آنان شنیده می شد
و آشوبی دل آزار ، در تپش نبضشان
بر تسلیم سردشان می کوبید
گویا تلخی انجماد افکار سیراب شده شان
دغدغه ها را از میان برده بود

         ********
با خود می اندیشم
آیا حرارت دستان هیچ گرم نفسی
بر این تابلوی سخت سرد ،منجمد تلخ
کشیده نشد ؟

برگرفته از کتاب : انتحار آفتاب
نوشته ی :دوست عزیزم سرور


»» سر آشپز ««

شیرینی نعلی

این شیرینی رو چند بار درست کردم ارزششو داره که درست کنین ..مخصوصا برای عید خیلی خوبه چون خوب میمونه و دیر سفت میشه..درست کردنش هم ساده و بی دردسره .. چند روز پیش که تولد امام حسین (ع) بود درست کردم ..
کره یا روغن جامد سفت 70 گرم ، پودر شکر یا قند 50 گرم ،آرد 120 گرم یا بیشتر ، تخم مرغ یک عدد، هل یا وانیل یا قاشق چای خوری

پودر قند رو به کره اضافه کنین با هم زن مخلوط کنین بعد تخم مرغ رو جدا با هل بزنین به کره و پودر قند اضافه کنین بعد آرد رو کم کم اضافه کنین تا حدی که خمیری بشه و به دست نچسبه .. اگه خواستین کاکائویی باشه به آرد یه قاشق غذا خوری پودر کاکائو اضافه کنین و هم بزنین بعد از آرد داخل مواد استفاده کنین .. وقتی خمیر ساده یا کاکائویی شما آماده شد بذارین نیم ساعت تو یخچال لالا کنه بعدکمی از خمیر بردارین  به حالت لوله در بیارین ..یا این لوله رو شبیه نعل کنین یا دو طرف لوله رو به هم پیچ بدین.. روی سینی فر کاغذ روغنی بندازین و شیرینی هارو، رو سینی بچینین و داخل فر با حرارت 160 درجه سانتیگراد بذارین تا بپزه .. مدت رو نمی گم چون حرارت فر ها با هم فرق داره تا این حد بپزه که وقتی شیرینی رو از رو کاغذ جدا میکنین زیرش یه کم طلایی شده باشه (خیلی کم ، چون اگه زیاد طلایی بشه شیرینی هاتون زود خشک میشه )

نوش جان ...

85/05/17
آنچه می گوید دله تنگم (9) ...  
»» روز نوشت ««

پنج شنبه شيرين برگشت .. به قول باباش ( البته ناتني)يه خانومي اومد .. نمي دونم چرا شيرين رو به اسم صدا نمي کنه ..من تا حالا نشنيدم .. يا ميگفت :يه خانومي ..يا خانوم تازه از راه رسيده .. يا وقتي شيطوني ميکرد شراره صداش ميکرد ..
ساعت 6:30 صبح بود که فاطمه با يه دست گل پر از گلاي رز ليمويي هلندي که خيلي ناز دسته شده بود اومد دم در خونه مون تا با هم بريم مثلا استقبال شيرين .. از دست گل معلوم بود که هر کسي درستش نکرده .. تا ديدم فهميدم .. معلوم بود باز اون پسر رو پيدا کردن .. يه آقايي قبلا تو يه گل فروشي کار ميکرد و يه مدتي بود که از اونجا اومده بود بيرون ..ما که کار اون و ديده بوديم کار هيچ کدوم از گل فروشي هاي کرج رو قبول نمي کرديم ..بچه ها خيلي دنبالش ميگشتن تو گل فروشي هاي مختلف اما پيداش نکردن ..دوباره اومد محل کار قبليش .. فاطي از نگاهم فهميد تو فکرم چي ميگذره .. گفت اره، بيتائي يَرو پيدا کرديم ( اون آقا تو يه گل فروشي به اسم بيتا کار ميکرد ) اين اولين خبر خوبي بود که اون روز شنيدم .. 
راه افتاديم وقتي به خونه شون رسيديم شيرين هم تازه رسيده بود ..زن دايي هاي شيرين با ماشيناي مدل بالاشون اومده بودن ( زن دايي ها راننده هاي شوهراشون هستن .. همه بالاي 45 سن دارن اما ظاهرشون چيز ديگه اي ميگفت  !!!) خلاصه ..شيرين از ما زودتر رسيده بود و جلوي در شلوغ بود فاطي گفت خيلي ممنون زحمت کشيدين اومدين استقبال ما راضي به زحمت نبوديم!!! ..
اومديم تو ..من و فاطي پذيرايي ميکرديم .. به تيپ و قيافه ي زن داييهاش نمي اومد اما يکيشون هم خودش روزه بود هم شوهرش .. ( آخه ما که عروسي ها و مراسمشون رو ديديم خوب معلومه تعجب ميکنيم! ..شيرين ميگه تو همه ي مهموني ها من با پير زنا دم خورم .. تو يه اتاق جدا از همه با پير زنا ميشينم .. نميشه تو اونا قاطي شد ..خطريه يه هو ديدي يکي از پسر دايي ها بغلت کرد گفت بيا برقصيم ..)
دايي هاي شيرين رفتن و خانوماشون قرار بود اونا رو ببرن برسونن محل کارشون بعد هم برن خونه هاشون هيچ کدوم ناهار نموندن مامان شيرين از ساعت 1 قرمه سبزي بار گذاشته بود و حسابي جا افتاده بود .. بوش کل خونه رو برداشته بود نمي دونم چه جوري ازش دل کندن .. يکي از دايي هاي شيرين موند .. از همون لحظه ي اول که ديدمش ازش خوشم اومد ..دايي جاسم .. بعضي از شخصيت ها باعث ميشن آدم از بعضي اسما خيلي خوشش بياد ..به نظرم جاسم اسم خيلي خيلي قشنگيه ..اينو به شيرينم گفتم .. حرفاي قشنگي ميزد ..شيرين قبلا هم گفته بود اين دايي ش اصلا با بقيه ي دايي هاش فرق داره .. شيرين يه 7 ، 8 ، 10 تايي دايي داره اما خاله نداره .. ساعت 8 صبح ساکشو باز کرد ..تا سوغاتي ها رو نشون بده .. از بين انگشترا يکي رو انتخاب کردم ..ديدم انگاري شيرين دلش نمي خواد اونو به من بده ..گفتم: خوب چرا از اول نشونش ميدي اين و جدا ميکردي .. گفت: آخه اين فرق ميکنه جريانات داره .. من و فاطي تيکه فضوليمون گرفت و چشمامون برق زد .. آخر لو داد .. گفت: با بچه ها رفته بوديم خريد .. من فقط از اون مغازه دو تا انگشتر خريدم .. بچه هاي ديگه خيلي بيشتراز من خريد کردن ..اما خيلي فروشند رو اذيت کردن .. اما من اين طوري نبودم ..فروشنده يه پسر 23 24 ساله بود .. بهم يواشکي اشاره کرد تا از جمع اونا بيام بيرون تا يه چيزي بهم بگه .. ميگفت بهم گفت: ميخواد يه انگشتر مجاني بهم بده .. گفتم: نميخوام .. گفت: خودت انتخاب کن ..ميگفت وسط حرفاش ميگفت: هيس بچه ها نفهمن .. گفت: من انتخاب نکردم  ..گفت: حالا که انتخاب نمي کني يکيشو به سليقه ي خودم بهت ميدم .. شيرين گفت :همين انگشتري رو که تو بر داشتي اون داده .. منم گفتم : الحق که از تو با سليقه تره!!! ..با چشمک گفتم: حالا مطمئني مجاني بهت داد؟؟؟ .. خجالت نکش بگو!!؟؟؟ .. با اين حرفم من که ميدونم قند تو دلش آب شد اما ميخواست خودشو به زور عصباني نشون بده .. گفتم: اين انگشتر جاش اينجا نيست اين و بايد بالا سرت بذاري .. يه جايي بالا تر از اين حرفا .. پاشو بذارش رو بوفه ..اونم حرص ميخورد و ما هم ميخنديدم .. بهش پس دادم ،گفت نمي خواد مال خودت گفتم :خيلي بي وفايي .. نامرد با هزار تا آرزو بهت داده .. ديگه نزديک بود پاشه من وبزنه .. خلاصه ازم نگرفت ..
همه ي سوغاتي ها رو نشون داد.. فاطي گفت پس کفنت کو ؟..هر کي ميره اونجا واسه خودش کفن ميخره .. گفت اولا قصد مردن ندارم ..دوما حس کفن خريدن نداشتم .. کفن خريدن لازمه ش اينه که حس مردن بهت دست بده منم اين حس و نداشتم .. کلاهمو اونجا جا گذاشتم قراره يه بار ديگه برم اونجا برش دارم ..اون موقع ميخرم و حسابي ميمالمش به کعبه تا به برکت اونم که شده خدا عذاب قبرم نده ..
حرف از ببئي افتاد فاطي ميگفت : وقتي مامانش اينا از سوريه اومدن و قربوني کردن .. برادر زاده ش وقتي گوسفند سر بريدن، دستاشو رو به آسمون کرده بود و با صدايه بچه گونه و نازش گفته بود :
خدايا!!!ببئي گريه ميکنه!!! ..
 فاطي گفت نفهميدم چرا اون حرف و زد .. منم گفتم: نه اين که نفهميا !!!؟؟؟ حاليت نيست!!! ..
 باباي شيرين کلي خاطره از کرماي توي کله پاچه تعريف کرد ومنم از خوشگليه کرماي تو ي کله پاچه حرف ميزدم .. واقعا کرماي کله پاچه از اون دسته کرماي خوشگلن .. اخراش همه نزديک بود عوق بزنن ..
شيرين ميگفت 120 روز وقت دارم هر کاري دلم ميخواد بکنم ..شنيدم تا 120 روز تو نامه ي اعمالم هيچي نوشته نمي شه .. بايد بجنبم تا مهلتم تموم نشده ..گفتم :کسي گناهاش پاک شده و تا 120 روز پاکه پاکه که اونجا واقعا حضور قلب داشته باشه نه يکي مثل تو!!! .. گفت در مقابله آدمايي که فکر ميکردن مثلا خونه ي کعبه يه برجه من حضور قلب داشتم !!!.. گفتم چيه بازم ميخواي بري انگشتر مجاني بگيري ؟؟؟!!!.. حسابي کفري ميشد، منم کيف ميکردم ..
محبوب ميگفت اگه تا سال 2008 شوهر گيرم نيومد ميخوام خودم برم خواستگاري .. خواهر ماري گفت : آره برو شايد فرجي شد ما هم رفتيم ..شيرين مي گفت ديگه از بس مرد عرب ديدم خسته شدم تا يه مرد ايراني ميديدم کلي ذوق ميکردم .. آروم گفت خودمونيم اين مرداي لبناني دقت کردين چه قدر نازن ...... بلندگفتم: ديگه اين و تنها جايي نفرستين اصلا جنبه نداره ..( نا گفته نماند شيرين همه ي اينا رو واسه خنده ميگفت و اصلا تو فاز اين چيزا نيست .. از لحظه اي که براي اولين بار کعبه رو ديد کلي حرف زد ..نمي دونم نمي تونم به زبون بيارم که چي گفت ..گفتم نترسيدي ..آخه شنيده بودم هر کسي ميره خف برش ميداره  بعد نا خداگاه گريه ميکنه .. ميگفت حس غريبي بود ..اما ترس نبود ..نميشه اشک نريخت .. از مکه بيشتر از مدينه خوشش اومده بود در صورتي که از هر کي که رفته بود شنيده بودم که مدينه ازمکه ملکوتي تره ..ميگفت مکه غربت خاصي داره ..ميگفت براي خانم ها هيچ ارزشي قائل نيستن وميگفت فقط حرص ميخورده که چرا اونجا اين جوريه وميگفت خود زنا بيشترين تقصير رو دارن و از اين حرفا ...)
خسته بوديم ..بابا ي شيرين برامون چاي آورد .. داشت تعارف ميکرد گفت : تو رو خدا دورو زمونه رو ميبينين!!! ..اينا نشستن من براشون چاي ميارم .. حالا مواظب باشين چايي رو رو خودتون نريزين .. باباي شيرين خيلي شوخ طبعه واقعا اون روز مارو خندوند ..
دايي جاسم رو به مامانش کرد گفت .. مامان چند سالته ؟ بهروز ميگه مامان بزرگ 90 ساله شه ..آره ؟
مامان بزرگ شيرين يکم حافظه ش ضعيف شده .. اما تا اين و شنيد عصباني گفت: نه من 30 سالمه .. منم گفتم : اره مامان بزرگ 30 سالو 4000 ماه !!!...
سر سفره همه گير داده بوديم به شهرام .. خيلي خجالتيه هيچي نمي گفت ..اون شب قرار بود جواب کنکور بياد .. اون موقع نگران بود ..قبول شده .. دايي جاسم ميخواست سر به سر شهرام بذاره يه چيزي گفت که به ضرر خودش شد ..رو به شهرام کرد گفت : خوب خانما خسته شدن حالا نوبت اقايونه ..بايد ظرفا رو بشورن ..ما هم سريع بل گرفتيم ..تازه فهميده بود چي گفته ..اما آخرش خودمون ظرفا رو شستيم ..
اون روز ميتونست روزه خوبي باشه اما نبود ..اصلا نبود .. بقيه ش قابل تعريف نيست ..


»» گاه نوشت ««

دنيا را گر رها کني ، ترا به سوي خود ميکشاند و اگر بخوانيش روي از تو بر ميتابد ...

اين گيتي را به چه تشبيه کنم ؟ که آغازش با رنج و زحمت همراه است و انجامش با نيستي و فنا قرين . حلالش را حسابي و حرامش را عقابي ست . آنکه در آن ثروت اندوخت ، نقد دنيا به آخرت بفروخت و در لهيب بلا و فنا بسوخت و کسيکه نيازمندي پيشه کرد ، از حزن و اندوه نرهيد . هر کس در طلبش شتافت آن را بباخت و آنکه از تسخير و تحصيلش رخ بتافت ، آن را بيافت . آنکس که بديده ي بصيرت و عبرت در آن نگريست ، دنيا به او درس آگاهي و بينايي آموخت  ، و حريصي که با ديده ي مشتاق به آن نظاره کرد ، چشم و دلش به نا بينايي بسوخت .

خطبه ي 81 .... نهج البلاغه 


»» داستان ««

مرد ناشناس

زن بيچاره مشک آب را به دوش کشيده بود ، و نفس نفس زنان به سوي خانه اش ميرفت . مردي ناشناس به او بر خورد و مشک را از او گرفت و خودش بدوش کشيد کودکان خردسال زن ، چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند . در خانه باز شد . کودکان معصوم ديدند مرد ناشناسي همراه مادرشان به خانه آمد ، و مشک آب را به عوض مادرشان به دوش گرفته است . مرد ناشناس مشک را به زمين گذاشت و از زن پرسيد : خوب معلوم است که مردي نداري که خودت آبکشي مي کني ، چطور شده که بي کس مانده اي ؟
_ شوهرم سرباز بود . علي بن ابيطالب او را به يکي از مرزها فرستاد و در آنجا کشته شد اکنون منم و چند طفل خردسال .
مرد ناشناس بيش از اين حرفي نزد ، سر را به زير انداخت و خداحافظي کرد و رفت ،ولي در آن روز آني از فکر آن زن و بچه هايش بيرون نمي رفت . شب را نتوانست راحت بخوابد . صبح زود زنبيلي برداشت ومقداري آذوقه و گوشت و آرد و خرما در آن ريخت و يکسره به طرف خانه اي ديروزي رفت و در زد .
_ کيستي ؟
_ همان بنده ي خدا ي ديروزي هستم که مشک آب را آوردم ، حالا مقداري غذا براي بچه ها آورده ام .
_ خدا از تو راضي باشد ، و بين ما و علي بن ابيطالب هم خدا خودش حکم کند .
_ در باز شد و مرد ناشناس داخل خانه شد بعد گفت : دلم ميخواهد ثوابي کرده باشم ، اگر اجازه بدهي ، خمير کردن و پختن نان ، يا نگهداري از اطفال را به عهده بگيرم .
_ بسيار خوب ، ولي من بهتر ميتوانم خمير کنم و نان بپزم ، تو بچه هارا نگه دار ، تامن از پختن نان فارغ شوم .
زن رفت دنبال خمير کردن . مردناشناس فوراً مقداري گوشت ، که خورد کرده بود کباب کرد و با خرما ، با دست خود به بچه ها خورانيد . به دهان هر کدام که لقمه اي ميگذاشت ، مي گفت : فرزندم ! علي بن ابيطالب را حلال کن ، اگر در کار شما کوتاهي کرده است .
خمير آماده شد زن صدا زد : بنده ي خدا تنور را آتش کن .
مرد نا شناس رفت و تنور را آتش کرد . شعله هاي آتش زبانه کشيد ، چهره ي خويش را نزديک آتش آورد و با خود ميگفت : حرارت آتش را بچش ، اين است کيفر آن کس که در کار يتيمان و بيوه زنان کوتاهي مي کند .
در همين حال بود که زني از همسايگان به آن خانه سر کشيد ، و مرد ناشناس را شناخت . به زن صاحب خانه گفت : واي به حالت ، اين مرد را که کمک گرفته اي نمي شناسي ؟! اين امير مؤمنين علي بن ابيطالب است .
زن بيچاره جلو آمد و گفت : اي هزار خجالت و شرمساري از براي من ، من از تو معذرت مي خواهم .
_ نه ، من از تو معذرت مي خواهم ، که در کار تو کوتاهي کردم .

برگرفته از کتاب : داستان و راستان (جلد 1 )
نوشته ي : استاد شهيد مرتضي مطهري


»» شعر ««

آتش نهج البلاغه سرد شد

مي رسي و عشق آبي مي شود
راه دريا آفتابي مي شود
چشم تو آيينه دار عرش بود
دست تو مشکل گشاي فرش بود
راز هستي جز حروفي بيش نيست
آسمان بي تو خسوفي بيش نيست
نور را تکثير کن با چشم خود
عشق را تفسير کن با چشم خود
کعبه تا با خنده ات مخلوط گشت
عشق از آنجا به ما مربوط گشت
سال را گر صد رجب باشد کم است
عشق هم گر در عجب باشد کم است
باغ سر سبزي و من کاج توام !
تا هميشه باز محتاج توام !
باب ميل نيمه شبهاي مني !
تو کميل نيمه شبهاي مني !
کعبه وقتي که تو را گهواره شد
رشته ي تسبيح مريم پاره شد !
سالها مثل شقايق بوده اي
در زمين قران ناطق بوده اي
با شما مظلوم معنا مي شود
چارده معصوم معنا مي شود
هيچکس قدر تو را باور نکرد
وسعت صدر تو را باور نکرد
هيچ کس زخم تو را مرهم نشد
سايه ي تزوير حتي کم نشد
کوفه با عدل تو تلفيقي نداشت
بهر ياري تو توفيقي نداشت
کوفيان بر روي مردي لکه اند
در حقيقت مشرکان مکه اند
خانه ي دل را تجسس کرده اند
بي وفايي را تنفس کرده اند
خلق را تا خواب خرگوشي گرفت
کوفه را برف فراموشي گرفت
مردمان کوفه هر جايي شدند
در زمان تو شناسايي شدند
آنهمه شور و علاقه سرد شد
آتش نهج البلاغه سرد شد
بعد از اين با چاه بايد حرف زد
با زبان آه بايد حرف زد
کاش در راه تو فاني ميشديم
ذره اي مانند »هاني« ميشديم
اي رسول درد ! جبريلت کجاست ؟
شب رسيده باز زنبيلت کجاست
نان و خرما در کنارت مانده است
کودکي، چشم انتظارت مانده است
چشمهاي فتنه تا بيدار شد
روزه ات وقت سحر افطار شد
يا علي ! چشم انتظاران را ببين !
کاسه هاي شير ياران را ببين !
راه را بر عاشقانت سد مکن !
هديه ي ما قابل روي تو نيست
گر چه کوفه مايل روي تو نيست
نام تو شعر و غزل را روح داد
واژه ي خير العمل را روح داد
يا علي ! بعد از تو کوفه سرد شد
چهره ها مثل ابوذر زرد شد
تا تو بودي عشق بود و عاطفه
رفتي و بعد از تو قحط مرد شد
جاي مرد نان و خرما روي دوش
کوچه ها لبريز از نامرد شد
شب که با سوز دلت مانوس بود
بعد تو همصحبت شبگرد شد
چاه حتي با صداي گريه ات
آنقدر ناليد تا پر درد شد
هر اناري طعم مولا مي دهد
بوي خواهش هاي زهرا مي دهد
يا علي ! اي مقتدا ! راحت شدي
از تمام حرف ها راحت شدي
بعد تو قحط صداقت گشته است
دشمني ها بي نهايت گشته است
يا علي ! شرمنده ي زهرا مباش !
تا که ما هستيم تو تنها مباش !

بر گرفته از کتاب : با مسافري در ايستگاه من
نوشته ي : اسماعیل سکاک


»» سر آشپز ««

قطاب


تازگي ها زدم تو خط شيريني جات .. چند روز پيشا هوس قطاب کرده بودم ..بيشتر از اين که هوس خوردن قطاب و بکنم هوس درست کردنش به سرم زده بود .. اون طور که شنيده بودم طرز تهيه ش سخت و مشکله و به درست کردنش نمي ارزه .. اما يه دستور جديد پيدا کردم که خيلي کارو راحت کرده بود ..اينجا ميگم اگه خواستين امتحان کنين ..شيريني ها رو با مقدارش ميگم ..چون غذا نيست که هر چي دلتون خواست و دم دست بود، هر چه قدر خواستين توش بريزين .. پس چشماتونو باز کنين و با دقت نگاه کنين :
ماست شيرين و تازه 100 گرم ، روغن جامد آب شده 100 گرم ، زرده ي تخم مرغ 2 عدد ، آرد به مقدار لازم
مواد مغز قطاب :
پودر بادام 100 گرم ، پودر قند 100 گرم ، پودر گردو 100 گرم ، پودر هل 1 قاشق غذا خوري
تا چند روز پيش قطاب درست نکرده بودم .. وقتي درست کردم و خمير روغنيشو ديدم و فهميدم که قالب مخصوص نداره با خودم شرط کردم که ديگه قطاب حاضري نخورم ..حتي تصورش هم چندش آوره که يه مرد( خوب اکثر شيريني پزا مردن ) با اون دستاش ( کمتر آشپزي پيدا ميشه دستکش دستش کنه ) با اون خمير روغني ور بره و قطاب درست کنه ..لازم دونستم اين و بگم ..از اين به بعد يا هوس قطاب نکنين يا اگرم کردين خودتون درست کنين ..
با عرض پوزش از صنف شيريني پزا ..
اول ماست و تخم مرغ رو با هم مخلوط کنين بعد روغن اضافه کنين بعد آرد رو کم کم اضافه کنين و با دست ورز بدين ..اون قدر ارد  بريزين تا به دستتون نچسبه ( فوت شيريني پزي : وقتي ميگيم به دست نچسبه يعني با يه انگشت تميز که خميري نباشه و خشک باشه خمير رو لمس کنين .. نه اين که همون دست خميريتون رو بهش بزنين خوب اين طوري مسلمه که به دست ميچسبه .. اين قدر آرد نريزين که خمير سفت بشه ..اين جوري هر شيريني اي که درست کنين هم سفت ميشه هم زود خشک ميشه )بعد ميذارين يه 2 ساعتي خميرتون تو يخچال لالا کنه .. تو اين فاصله پودر گردو و پودر بادوم و پودر هل و پودر قند رو با هم مخلوط ميکنين .. بعد يه گلوله از خمير بر ميدارين ، باز ميکنين ( خيلي نازک ) از مواد ،وسطش ميذارين ، ميبندين ، گردش ميکنين ، تو روغن داغ و شناور سرخش ميکنين .. داخل پودر قند ميغلتونين ..

نوش جان ...

85/05/06
آنچه می گوید دله تنگم (8) ...  
»» روز نوشت ««

ديشب شبه قشنگي بود ..
ديشب ، شب آرزو ها بود ..
نمي دونم چند نفر از شما ديشب و بيدار موندين .. اما من بيدار بودم ..
ديروز صبح فاطي بهم زنگ زد گفت : سميرا مفاتيح و خوندي نماز امشب طولانيه .. من حساب کردم فقط براي خوندن سوره هاي توحيدش اگه ميانگين خوندن هر سوره 5 ثانيه طول بکشه ..فقط براي خوندن اون ها بايد 45 دقيقه سر پا وايسيم ( نماز شب اول رجب و نيمه ي رجب و با نماز مخصوص ديشب و قاطي کرده بود منم حواسم نبود بهش بگم اشتباه ميکنه ..).. خدا هم آدمو پشيمون ميکنه ..به جان خودم از الان برام مثل روز روشنه که وسط نماز بيخيال حاجت و آرزو ميشم!!! .. من ميخوام برم امامزاده مياي ؟ .. به مامانم نگاه کردم از اخمش معلوم بود چه جوابي بايد بدم .. گفتم نه نميام ..
به مامان شيرين زنگ زدم ..از دستم ناراحت بود .. اصلا تو اين چند روز که شيرين نبود بهش زنگ نزده بودم .. ميگفت خانوم خانوما تو اين چند روز گوش به زنگم يه حالي از من بپرسي خبري ازت نيست ..منم کارمو بهونه کردم .. بهش گفتم من و مثل دختر خودش بدونه و اگه کاري داشت بهم زنگ بزنه ..اگه شد فردا ميرم خونه شون .. از داره دنيا يه دختر داره و يه پسر .. وقتي شيرين خيلي کوچولو بود پدرش و از دست داد .. مامان شيرين اصالتا ايرانيه ..
خيلي ازش خواستيم به ما عربي ياد بده اما اين کارونمي کنه( البته به نفع من شد ..من هميشه از زبان عربي وانگليسي متنفر بودم  و هستم..مخصوصا انگليسي.. هيچ وقت هم نمي خوندم .. فقط شبه امتحان ..خودمم موندم چه جوري قبول ميشدم ..اونم با چه نمره هايي ، بالاي 18 ..اما ترم آخر پيش دانشگاهي از 4 تا درس فقط يکي و نصفي خوندم ..شدم 14 ..کمترين نمره اي بود که تو 12 سال تحصيلم گرفته بودم .. يه بار هم ورزش شدم 14 .. يادمه اون موقعه من و شيرين براي مسابقات آزمايشگاه زيست انتخاب شده بوديم .. کليد آزمايشگاه هميشه دست ما بود و از دفتر اجازه داشتيم که هر وقت احساس کرديم نيازي به نشستن سر کلاس نداريم ميتونيم بريم آزمايشگاه و تمرين کنيم .. اون ترم اصلا سر زنگ ورزش حاضر نشديم .. بهترين بهونه بود ..اين قدر پر رو شده بوديم که سر زنگ فيزيک هم نمي رفتيم .البته وقتي درس نخونده بوديم!! .. وقتي دل و قلوه  وچشم و ماهي قرمز زنده پيدا نمي کرديم ..از باباي مدرسمون پياز و سبزي و اين جور چيزا ميگرفتيم وقتي اونا نبود ....خون که ديگه دم دست بود.. يادمه وقتي براي اولين بار اين کارو ميکرديم ..يکي از معلمامون رو به شيرين کرد گفت اگه دلت نمياد دست دوستتو زخمي کني بده من اين کارو ميکنم .گفت : من!!! ..از دله من نياد؟!!! همچين تو دستم فرو کرد که نوک سوزنش به استخونم خورد ..نزديک بود داد بزنم ..خونش بند نمي اومد  .. خلاصه معلم ورزشمون که يه خانوم 60 ساله بود تنها معلمي بود که گفت من به اين دو نفر نمره نمي دم .. نمره داد اما اوني که بايد ميداد نداد..اون سال فيزيک شدم 19 تازه يه سوال رو نديده بودم اگه ميديدمش 20 ميشدم اما ورزش شدم 14...)حتي شيرين هم عربي بلد نيست .. اصلا بلد نيست ..
ديشب حال قشنگي داشتم .. اعمال ليلة الرّغائب و انجام دادم و شروع کردم به خوندن دعاي کميل .. دعاي کميل تنها دعائيه که موقع خوندنش اشک از چشمم سرازير ميشه .. واقعا دعاي قشنگيه ..( من هميشه معني قران يا معني دعا هارو ميخونم) حال عجيبي داشتم ..آخرين باري که اين طور شده بود زمستون پارسال بود اون موقع هم داشتم دعاي کميل ميخوندم .. و بعد از اون شب بود که دوستم اون خوابو برام ديد و ..............
واقعا نمي دونم .. بايد خوابي رو که دوستم برام ديده بود رو باور کنم يا نه ؟؟؟!!!


»» گاه نوشت ««

صبر و عاقبت به خيري

رَبََّّنا اَفرِغ عَلَينا صَبراً وَ تَوَفنّا مُسلِمينَ ..

پرودگارا ! بر ما صبر و مقاومت فروريز و ما را » مسلمان « بميران ..

صبر در برابر شدايد و در راه انجام وظيفه و در راه ترک گناه ، نيرويي عظيم مي طلبد که صاحبان اراده و ايمان ، از آن برخوردارند . اين صبر را هم بايد از خدا طلب کرد و نيز »مسلمان مردن « را . زيرا بسيارند کساني که در حال مرگ ، با شک و بي اعتقادي از دنيا مي روند و » عاقبت به شرّ « مي شوند .
خواجه عبدالله گويد : خدايا ! پاکم کن ، آنگاه خاکم کن ..

پي نوشت

توفيق و لياقت مسلمان بودن و موندن و مردن رو جز از خدا از چه کسي ميتونيم بخوايم ؟

مولا خداست

رَبِّ اَنتَ وَ لِيُّنا فَغفِر لَنا وَ ارحَمنا وَ اَنتَ خَيرُ الغافَرينَ وَ اکتُب لَنا في هذِهِ الدُّنيا حَسَنَةً وَ فِي الآخِرَةِ اِنّا هُدنا آِلَيکَ ..

پروردگارا ! تو سر پرست مايي ، پس مارا بيامرز و رحم کن و تو بهترين آمرزندگاني . و در دنيا و آخرت ، براي ما نيکي و پاداش بنويس ، همانا ما به سوي تو روي آورده ايم ..

در درگه ت يکي ز غلامانم
نام تو زينت لب و دندانم
غفاري و کريم و خطاپوشي
من صاحب معاصي پنهانم
شايد مرا نگاه تو گيرد دست
ورنه فريب خورده ي شيطانم
يک لحظه گر نظر فکني بر من
يک عمر ، سر افرازم و خندانم

پذيرش »ولايت خدا« انسان رااز سلطه هاي ديگر مي رهاند . خدا مولاي مومنان است ، پس اهل ايمان هم بايد رو به سوي او کنند و از او رحمت و غفران و حسنات بخواهند ..


»» داستان ««

توحيد ابليس

علم ، ايمان ، عمل

سهل بن عبدالله تستري مي گويد :
روزي ابليس را در ميان گروهي از مردم ديدم ، نزديک ايشان مراقب و منتظر شدم ، تا شيطان از آن گروه جدا شود . وقتي آن گروه رفتند ، دامن شيطان را گرفتم و گفتم : تو را رها نمي کنم تا بيايي و بنشيني و در باب توحيد سخن بگويي . بر اثر خواسته و اصرار من ، شيطان نشست و پيرامون توحيد به طور مفصل سخن گفت ، و چنان در اين باره صحبت نمود که اگر عالمان و عارفان وقت حاضر بودند ، همگي از تعجب انگشت به دهان مي گرفتند .
اين نهايت علم است ، اما در آن تخم عشق ، و بذر مشاهده و دانه ايمان نيست تا به عمل آيد ، زيرا علم تهي از عمل ، انسان را وادار به عصيان و استکبار مي کند ..
عقل اندر حکم دل يزداني ست
چون ز دل آزاد شد شيطاني ست

بر گرفته از کتاب : ابليس نامه
نوشته ي : محسن غفاري


»» شعر ««

خداوندا
من در کلبه ي فقيرانه ي خويش چيزي دارم
که تو در عرش کبريائيت نداري
چرا که من چون تويي دارم
وتو چون خودي نداري


»» سر آشپز ««

کراکت مرغ

امروز ميخوام يه غذاي خوشگل و خوش مزه و به قول خودمون با کلاس و آموزش بدم .. مخصوصا وقتي از وسط برش بدين شکل خيلي قشنگي پيدا ميکنه ..از اون دسته غذاها ي مغز داره .. البته معمولا غذا هاي مغز دار مغز خوشمزه اي دارن اما اين يکي پوستش خوشمزه تره ..
حالا که حسابي آمادتون کردم ..ميدونم که به خاطر شکمتون هر کاري ميکنين .. حتي  از جونتون هم ميگذرين حالا که از جان گذشته و پاک باخته هستين :
سينه ي مرغ رو چرخ کنين ( البته من پيشنهاد ميدم قبلش تو پياز رنده شده و نمک و فلفل و آبليمو و از همه مهم تر زعفرون خراسوني بخوابونين .. يه فوت آشپزي : براي اين که گوشته ماهي يا گوساله يا مرغ تون وقتي دارين مزه دارش ميکنين اين کار زياد طول نکشه ..اون گوشتارو با مواده مزه دار کنندش تو يه ظرف در دار بذارين .. اين طوري زماني که براي مزه دار شدنش لازمه نصف ميشه ..با اين کار ميتونين مرغ رو تو نيم ساعت مزه دار کنين ..) بعد يه دونه تخم مرغ رو زرده و سفيدش رو جدا کنين ..زرده شو به مرغ اضافه کنين .. يه دونه پياز کوچولو رو رنده ميکنين آبشو بگيرين بعد به گوشت اضافه کنين بعد کم کم سه قاشق  آرد رو اضافه ميکنين و ورزش ميدين .. سفيده رو تو يه ظرف ديگه يه کم بزنين ..بعد دستاتونو که حتما از قبل شستين بزنين به زرده بعد از مواد گوشتي بر دارين و انگار که دارين کتلت درست ميکنين تو دستتون بازش کنين ..بعد وسط اون يه کم پنير پيتزا و جعفري ساتوري شده  و يه برش کوچيک هويج پخته بذارين بعد ببندين .. بعد به آرد سفيد و بعد به سفيده ي تخم مرغ و بعد به آرد سوخاري بزنين و سرخ کنين ( اگه خواستين زياد رنگ طلايي به خودش نگيره و حالت مرغ بودنش رو حفظ کنه فقط به آرد سفيد بزنين و سرخ کنين ..
وقتي که سرخ شد برش بزنين و شرط ميبندم دلتون نمياد بخورينش ..چون خيلي خوشگل ميشه .. البته آقايون به اين چيزا اهميت نمي دن .. فقط يه چيزه شکم پر کنه خوشمزه باشه .. به ظاهرش کاري ندارن ..تو خونه ي ما که اين طوريه ..

نوش جان ...

85/05/03
تولدم مبارک ...  
دیروز تولدم  بود ..
دیروز روز مهمی بود ..
مثل سالای قبل همه حتی کسایی که اصلا انتظار نداشتم روز تولدم یادشون بود و بهم تبریک گفتن .. کلی هدیه گرفتم ..
خیلی هاشون از روز قبلش زنگ زدن و بهم تبریک گفتن ..
تو استودیو بودیم فاطی گفت سمیرا تو که هنوز به دنیا نیومدی ..امسال قراره بعد از اومدن شیرین از مکه به دنیا بیای .. شیرین گفته حق نداری دنیا بیای تا من بیام .. چند سال بود که روز تولدم شیرین و فاطی از صبح تا شب میومدن خونه مون اما امسال شیرین نیست .. قراره بعدا بیان .. قراره تا هفته ی دیگه به دنیا نیام .
حتی منیره هم یادش بود برام کادو گرفته بود واقعا انتظار نداشتم ..
دیشب خواهرم بی خبر اومد خونمون .. معمولا جشن تولد نمی گیریم ..یه کیک میگیریم و هر کی دوست داشته باشه میاد ..بی دعوت .. مثل این که مرضیه کلی برنامه ریخته بود و میخواسته سورپرایزم کنه .. اما خیلی ها حالشو گرفتن .. اولین سالیه که روز تولد من خونه ی ماس ..پیش خودش فکر میکرده حتما خیلی ها فراموش میکنن که تولد منه و میخواسته غافل گیرم کنه .. یه شب قبلش نجیبه اومد و بهم تبریک گفت دوستام از شهرستان زنگ زدن .. آخره شب اومد پیشم گفت کلی برنامه داشتم .. همه ش به هم خورد اونم یه شب زود تر ..همه یادشون بود که تولد تو..شب تولدم هم نمی دونم با سعید چه قراری گذاشته بود که سعید انجامش نداده بود یا شاید به همش زده بود چنان چشم غره ای به سعید رفت که همه متوجه شدن .. شروع کردن به سر به سر گذاشتن سعید ..یکی میگفت مرضیه دارش میزنه .. یکی میگفت کتک میخوره .. سعید میگفت من و امشب خونه تون نگه دارین من نمی رم خونمون ..
 مامانم هم کیک گرفته بود بیشتر حاله مرضیه گرفته شد .. آخه روز تولدش من واقعا غافل گیرش کردم و میخواست جبران کنه ..
مامان میگه وقتی به دنیا اومدی صدای اذان رو میشنیدم .. من موقع اذان ظهر به دنیا اومد ..
اما دیشب اصلا خوشحال نبودم ..نمی دونم چرا ؟
وحید کلی ازم عکس گرفت .. کلی مسخره بازی در آوردیم اما اصلا خوشحال نبودم .. وقتی داشتم شمع رو کیک میذاشتم .. حاله عجیبی داشتم .. باورم نمی شد 20 سالم تموم شده بود .. از بچگی دوست داشتم خیلی زود 20 سالم بشه نمی دونم این سن رو خیلی دوست داشتم .. یه حسی بهم میگفت تو این سن یه اتفاق مهمی میوفته ..اون موقعه ها فکر میکردم میمیرم ..
فعلا که زنده م ..
شمع 20 رو فوت کردم ..
برعکس سالای قبل اصلا خوشحال نبودم ..
 کلی فش فشه روشن کردیم ..
همش از خودم میپرسیدم چرا من خوشحال نیستم .. چرا هیچی خوشحالم نمی کنه .. تا حالا این جوری نشده بود .. تو اوج ناراحتی یه چیزی پیدا میکردم که بهش فکر کنم و خودم و خوشحال کنم .. فقط سعی میکردم اطرافیان نفهمن که ناراحتم ..
چرا من خوشحال نبودم ؟؟؟!!!
اصلا چرا ناراحت بودم ؟؟؟!!!
هیچ دلیلی واسه ناراحتیم پیدا نمیکردم ..
راستی پنج شنبه اول رجبه و اولین پنج شنبه ی ماه رجب ..شب آرزو ها .. دو شب عزیز تو یه شب .. از همگی میخوام تو اون شب برام دعا کنین .. یعنی برای هم دعا کنیم ..

 

85/04/27
آنچه می گوید دله تنگم (7) ...  
»» روز نوشت ««

تولد شيرين بود ..
پير شديم رفت ..
چقدر روزا زود ميگذره ..
شيرين که بشه جوجه 9 روزه ..من به دنيا ميام ..
فاطي ميگفت ..هيچ وقت فکر نمي کردم يه روزي از مدل موي يه پسر سوسول خوشم بياد .. مدل موي يکي از همکلاسي هاشو ميگفت که خيلي از مدله موهاش خوشش اومده و اين که مدل موهاش شبيه عروسکاي  کارتوني ميمونه .. خيلي هم با مزه توصيفش ميکرد ..
آقايون پسرا !! چقدر وقت واسه موهاتون ميذارين ؟  .. البته فکر کنم  درست کردن اون مدل مو وقت زيادي نبره .. پيريزاتون و ميزنين به برق و تموم .........

آهنگ گوش ميداديم  :
بي تو ، تو اين  شباي بد گريه م ديگه در نمياد
حرف غم انگيز دلم جز تو کسي رو نمي خواد
از چي بگم تا دل من لحظه اي آروم بگيره
ديو سياه غصه ها توي کدوم شب ميميره
از چي بگم وقتي دلم از دله تو دور مي مونه
وقتي که قلب پاک تو هيچي ازم نمي دونه
مي خونم  به خدا مي خونم   از چشاي معصوم تو حرفاي تو رو
مي دونم   به خدا مي دونم    اون که جدا کرده روحم و قلبه تو رو

يا اين و ( فاطي و شيرين اين و حفظ کرده بودن و زمزمه ميکردن ..اعتقاد دارن حفظ کردن شعر واسه حافظه خوبه .. حالا قحطي ترانه بود .. هر چي غم و غصه س ميريزه تو دله آدم )

تو آينه خودتو ببين چه زود زود
توي  جووني غصه اومد سراغت پيرت کنه
نذار که تو اوج جووني غبار غم
بشينه رو دلت يه هو پيرو زمين گيرت کنه
منتظرش نباش ديگه اون تنها نيست
تا آخر عمرت اگه تنها باشي اون نمياد
خودش ميگفت يه روزي ميذاره ميره
خودش ميگفت يه روز خاطرهات و ميبره از ياد
آخه دله من دله ساده ي من
تا کي مي خواي خيره بموني به عکس روي ديوار
آخه دله من دله ديوونه ي من
ديدي اونم تنهات گذاشت بعد يه عمر آزگار
آخه دله من دله ديوونه ي من
تا کي ميخواي خيره بموني به عکس روي ديوار
ديدي اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت
تو موندي و بي کسي و يه عمر خاطره پيش روت
ديگه نمياد ديگه پيشت نمياد
از اون چي موند برات به جز يه قاب عکس رو به روت
آخه دله من دله ديوونه ي من
تا کي ميخواي خيره بموني به عکس روي ديوار
تا کي ميخواي بشيني به پاش بسوزي
تا کي ميخواي بشيني چشم به در بدوزي
در پي پيدا کردن کسي برو
که فقط واسه ي خودت بخواد تو رو

يکيشون خيلي مشکوک ميخوند ..ميخواستم بهش گير بدم ( بهونه ي خوبي بود ) اما حسش رو نداشتم ..

اونا هم که فقط حرفاي خودشونو ميزدن ..
حرف از نمره ي اقتصادشون بود ، که شروع کردن و گير دادن به لنين خدا بيامرز  و  برنامه هاشو برنامه ي چند گام به پيش استالين نامي .. من هم که ديدم حرفاشون به من ربطي نداره .. بهشون گفتم همه بي خيال اين بحثا شدن شما تازه شروع کردين ..
اين و گفتم و راحت تر تو چيزي که راجع بهش فکر ميکردم غرق شدم ..
شيرين شيريني آورد .. حتي تو ديس هم نچيده بود .. در جعبه شو جلوي ما باز کرد و اصلا تعارف نکرد .. و گذاشت رو زمين و گفت صاحب خونه رو مبل نمي شينه شما واسه چي رو مبل لم دادين ..بياين رو زمين ولو شيم!!! ..
نشست و شروع کرد به خوردن .. گفتم به يه روز نکشيده شوهرت طلاقتو ميده!!! .. مسخره 21 سالت شد نفهميدي .. حداقل وقتي مهمون مياد شيريني رو تو ديس ميچينن .. اول تعارف ميکنن .. بعد خودشون ميخورن ..
فاطي گفت تصورش و بکن مادر شوهرش بياد خونشون و شيرين همين کار و بکنه ..به نظرت چه فاجعه اي ميتونه رخ بده ؟
با چشماي غصه دار بهم نگاه کرد گفت : آره همه همين وميگن به خدا اصلا حواسم  نمي شه .. آخه مگه ما با هم رو در بايستي داريم  ..
شيرين ميگفت چند روز پيش تنهايي رفتم امامزاده خيلي حال داد ..
گفتم : شنيدم اگه رو قبر کسي دستت رو بذاري و براش 7 بار سوره ي قدر رو بخوني  خيلي ثواب داره ..
گفت 7 بار سوره ي قدر ميدوني چقدر طول ميکشه!!!!!!!!!!!!!!! ..
تعجب کردم گفتم نه زياد طول نمي کشه ..
يه هو زد زير خنده .. گفت اصلا حواسم نبود سوره ي قدر رو با بقره قاطي کردم ..
يه هو من و فاطي زديم زير خنده ..هر دومون ياد يه چيز افتاده بوديم ..
فاطي يه دوراني تو استوديو ما کار ميکرد .. ياد آقاي افشين ع افتاده بوديم .. يکي از فيلم بردار ها .. سر سفره ي عقد به عروس دومادا ميگه :  (  با لهجه ي شمالي )
خوب حالا قران و باز کنين بقره رو از اول تا آخر  بخونين .. جالبيش اينه که هيچ کدوم از عروس دومادا رو نديدم به حرفش بخندن .. نمي دونم يعني واقعا متوجه منظورش نمي شن يعني نمي دونم بقره خيلي طولانيه .. به هر حال هميشه که اين حرف رو ميزنه ..نه به خاطر  شوخي اي که  کرده از اين که عروس دومادا متوجه حرفش نمي شن خندم ميگيره ..
از مهندس پاشايي و اسماعيلي و داودي حرف ميزديم ..
اين که اسماعيلي حرفاي قشنگي ميزد اما اهل عمل نبود اما پاشايي اهل عمل بود ..
ياد روز معلم چند سال پيش افتادم .. فاطي گفت که با شيرين دوست دارن که يه عکس يادگاري با آقايه داودي  داشته باشن .. فاطي کلي ازم خواهش کرد که موقع عکس انداختم يه چيزي بگم که داوودي بخنده .. (و بي هوا عکس بگيرم )منم زير بار نمي رفتم و ميگفتم مگه من دلقکم .. اگه ميخواست آقاي پاشايي رو بخندونم برام راحت تر بود .. نمي دونين .. به خاطر فاطي اين کارو کردم .. اونم خنديد .. بعدش فاطي اومد بغلم کرد و گفت مي دونم به خاطر من اين کارو  کردي .. از دست خودم خيلي عصباني بودم و پشيمون .. البته چيز خاصي نگفته بودم  .. فقط وقتي ميخواستم بگم بگين سيب ..چرت و پرت ميگفتم ..
معلم هاي آموزشگاهمون اکثرا زير 30 سال بودن .. خيلي هاشون هم مجرد بودن ..
يادمه يه روز تو راهرو منتظر مهندس اسماعيلي بودم تا جواب يه تست رو ازش بپرسم ديدم يه پسر سوسول وايساده وسط سالن و بيشتر از 50 تا دختره دورش کردن .. به فاطي گفتم اين بچه سوسول کيه؟  کي اين و راه داده تو آموزشگاه ؟ .. گفت اين مهندس شيخ زاده س ديفرانسيل درس ميده ..
اين آموزشگاه ها هم ميدونن چه جوري مشتري جمع کنن ..
آقاي اسماعيلي خوب درس ميداد اما باور کنين نصف بيشتر شاگرداش به خاطر قيافش باهاش کلاس بر ميداشتن .. خيلي هاشون وسطاي سال وقتي فهميدن از اون معلماي باب اونا نيست کلاسشون رو عوض کردن .. هميشه هم مسخرش ميکردن ..
شيرين 28 همين ماه راهيه خونه ي خدا ميشه .. خوش به سعادتش.. يعني يه روز لياقت اين رو پيدا ميکنم که راهي بشم  ؟..
وقتي داشتيم خداحافظي مي کرديم  احساس کردم يه چيزي جا گذاشتم .. به شيرين نگاه کردم گفتم : چادرم که سرمه .. روسري و جوراب و مانتو ، همه چي تنمه .. کيفم دستمه ..پس من چي خونه تون جا گذاشتم .. گفت قلبتو .. بهش فقط نگاه کردم واقعا هيچي به ذهنم نرسيد بگم و حالشو بگيم .. ميخواستم بگم قلبمو با خودم نياورده بودم که جا بمونه .. خوب حقيقت نداشت .. قلبم سر جاش بود .. 
از همتون ميخوام براي دوستم فاطي دعا کنين ..نمي دونم مشکل اون چيه .. بد جور قاطي کرده ..
براش دعا کنين .........................

پي نوشت

روز مادر رو به مامانيه نازم و همه ي مادر ا تبريک ميگم ..


»» گاه نوشت ««

زندگي يک راهرو ساده و مستقيم نيست که ما در آن آزاد و بي دردسر گام برداريم و پيش برويم .. زندگي مسيري تو در تو و پر پيچ و خم از گذرگاه هاست ، که ما بايد راه خود را در ان جستجو کنيم .. و گاه گاهي گم شده و سر گردان در کوچه اي بن بست واردش شويم .. اما اگر با شکست مواجه شديم ، هميشه دري وجود دارد که به رويمان گشوده شود شايد نه آن دري که خودمان ، تاکنون انتظارش را داشتيم ، بلکه آن که در انتها به نفعمان تمام مي شود ..
گاهي چيز هاي دور و بر ما تغيير مي کنند و هيچ گاه به حالت سابق بر نمي گردند ظاهرا الان هم يکي از همان زمانهاست .. اين زندگي ست .. زندگي پيش مي رود ما هم  بايد با آن پيش برويم ..

بر گرفته از کتاب : چه کسي پنير مرا بر داشت ؟


»» داستان ««

مترسک

يک بار به مترسکي گفتم :» لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده اي «
گفت :» لذت ترساندن عميق و پايدار است ، من از آن خسته نمي شوم «
دمي ايستادم و گفتم: » درست است ؛ چون که من هم مزه ي اين لذت را چشيده ام «
گفت: » فقط کساني که تنشان از کاه پر شده باشد اين را ميشناسند «
آنگاه من از پيش او رفتم ، و ندانستم که منظورش ستايش از من بود يا خوار کردن من .
يک سال گذشت و در اين مدت مترسک فيلسوف شد .
هنگامي که باز از کنار او ميگذشتم ديدم دو کلاغ دارند زير کلاهش لانه ميسازند ..


»» شعر ««

» ملا هادي سبزواري متخلص به اسرار «

پادشاهي دُر ثميني داشت
به هر انگشتري ، نگيني داشت
خواست نقشي که باشدش دو اثر
هر زمان که افکند به نقش نظر
گاه شادي نگيردش غفلت
وقت اندوه نباشدش محنت
هر چه فرزانه بود در ايام
کرد انديشه اي ، ولي همه خام
ژنده پوشي پديد شد در دم
گفت بنويس : » بگذرد اين هم «

 

»» سر آشپز ««

لذت بي بديل تقلب

اين ستون آشپزي منم شده دستور تقلب ، اما راستش تقلب يه کم بد نام شده وگرنه يکي دو باري به داده همه ي ما رسيده تازه کيفي داره که نگو..از اين گذشته دستور آشپزي نوشتن به همين چيزاشه که قشنگه وگرنه حق التحرير رو کي داده کي گرفته .. قورمه سبزي رو هم که 70 قلم تو کتاباي آشپزي و تلويزيون آموزش دادن ..
دستور اين دفعه درست کردن يه جور خوراک ماهيه شيک و عيالواريه .. براي وقتي که بقالي بسته س و پول سفارش پيتزا نداريد و به مهمونا هم خوش گذشته و موندن و شماييدو يه قوطي کوچيک کنسرو ماهي تن ..
غصه نخوريد ، قديمي ترا آبش و زياد ميکردن ما هم آردشو زياد ميکنيم ..همون يه قوطي رو دور از چشم مهموناتون باز کنيد و روغنش و تو يه ظرف ديگه بريزيد و گوشتش رو ريز ريز کنيد .. حالا تو يه قابلمه ي کوچيک يه قالب کره يا اگه از طعم روغن زيتون خوشتون مياد چند قاشق روغن زيتون بريزيد و سه چهار قاشق معمولي آرد اضافه کنيد به هم بزنيد تا آرد سرخ بشه و بوي خوبي بده و از خامي در بياد ..حالا روغن ماهي رو اضافه کنيد و بعد هم يه کم شير.. اگر نداشتيد آب شير .. به آرد سرخ شده اضافه کنيد و به هم بزنيد تا يه خمير يه دست و لطيفي بشه .. بعضي ها به خمير سبزي معطر هم اضافه ميکنن بعضيا هم نه ..بعد خمير رو برداريد و ماهي ريز شده رو حسابي باهاش مخلوط کنيد( پيشنهاد ميدم يه حبه سير هم توش رنده کنين ..ماهي با سير معرکه ميشه ) .. از اين مايه گلوله هاي کوچيکي برداريد و مثل يه استوانه ي کوچيک و صاف شکل بديد .. سعي کنيد لوله ها اندازه ي هم باشن ..حالا اونا رو تو تخم مرغ زده شده و بعد آرد سوخاري بزنين و تو روغن با شعله ي ملايم سرخ کنيد ..
ماهي انگشتي يا همون fish finger هاتون آمادس با خيار شور و گوجه و زيتون ميشه يه غذاي کامل و عاليه عيالواري ..
Meat finger  رو هم اگه خواستين آموزش ميدم اما اين يکي واسه اونايه که وضعشون خوبه .. ما ها شايد سالي يه بار همچين چيزي درست کنيم اما اگه خواستين آموزش ميدم .. اون خيلي راحتر و صدالبته گرون تر از ماهي انگشتيه ..

<< >>

نوش جان ...