»» روز نوشت ««
ما زنا چرا این جوری هستیم (البته باید بگم که زیاد همجنسامو نمیشناسم .. شاید به این خاطر که فقط با اونایی که شباهت هایه زیادی با خودم داشتن گشتم و گرم گرفتم و آدمایی مثل من کم پیدا میشن .. !!!!!!!!!!!!! شایدم فقط فکر میکنم که اونا رو نمیشناسم چون به این خاطر که زیاد اونا رو میشناسم و احساس میکنم جدایه اونام..در هر حال ...) زنایه مثل من چرا این جورین .. وقتی پیش همسرامون هستیم .. تحویلشون نمیگیریم .. البته به خیال خودمون خیلی هم تحویلشون میگیریم .. واقعا هم همین طوره .. اما اونا همش میگن چرا حرف نمیزنی ؟!.. چرا ساکتی ؟!.. چرا میری تو فکر؟!..چیزی بگو .. چه خبرا؟!. یه حرفی بزن؟!..
من که دختر ور ورویی بودم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
چرا ساکت شدم .. خودم فکر میکنم مثل قبلم اما این قدر بهم گفته ساکتی خودم هم باورم شده که کم حرف شدم .. مخصوصا از وقتی که مامانم بهم گفته چرا رفتی تو لک (از صبح چند بار بهم گفته)
خوب حق دارم دیگه ..
خودتونو بذارین جایه من .. دو هفته از نامزدیتون گذشته باشه .. بیشتر این دو هفته رو با نامزدتون این ور و اون ور باشین .. بعد یه هو بذاره بره ماموریت ............. چی کار میکردین .. جز این بود که فکرتون پیشه هواپیمایی باشه که نامزدتون و داره میبره اهواز اونم تو این هوا (هوایی که به خاطر خراب بودنش چند تا پرواز کنسل شده باشه)اونم با حال و روز هواپیماهایه الان .. که هر چند وقت یه بار یکیش سقوط میکنه ..
وقتی تو هواپیما نشسته بودو منتظر بود که پرواز کنه .. بهش زنگ زدم گفتم تا رسید باید زنگ بزنه خونمون .. نیم ساعت چهل دقیقه بعد زنگ زد .. اولین چیزی که ازش پرسیدم این بود که:
_ زنده ای؟؟؟(مامانم دعوام کرد .. گفت این چه طرز حرف زدنه؟!!)
نه ما زنا .. یعنی خانومایی مثل من !!!! چیزیمون نیست .. بعضی ها انتظار زیادی دارن ..
انتظار زیادی دارن؟؟؟؟؟
کلافه م ..
فکرم کار نمیکنه .. هر چند شک دارم که قبلا هم کار میکرد یا نه .. شاید اگه کار میکرد هیچ وقت مغزم به زبونم این فرمانو نمیداد که باز شه و حرکت کنه و بگه: » بله «.....
مخمون معیوبه ها !!!!!! این همه دل تنگی رو با جون و دل میخریم که چی؟؟؟؟!!!
در حال حاضر فقط یه چیزی رو میدونم و تو فکرمه ..
این که دلم تنگ شده .. جز این هیچ چیز دیگه رونمیفهمم ..
از صبح فقط دارم واسه خودم سرگرمی درست میکنم .. از خیاطی و تلویزیون گرفته تا سارافون دوختن واسه خواهر شوهرم(یاد بگیرین چه عروس خوبیم .. اولین روزی که رفتم خونه شون واسه خواهر شوهرم لباس دوختم) امروز سر کار نرفتم یعنی تعطیل بودم ..
خوبه که فردا میرم سر کار .. این جوری مجبورم به خاطر عروس و داماد هایه دیگه فکرمو متمرکز کنم تا فیلمشون خراب نشه .. این طوری کمتر فکر میکنم ..
راستی یه اتفاق بدی هم افتاده .. یه اتفاق خیلی بد .. هفته پیش 5 شنبه 9 آذر جشن عقدمون بود و کلی شاید بیشتر از 60 تا عکس گرفته بودیم .. اما عکاسه بهمون خبر داد که موقع ریختن عکسا تو کامپیوتر همه عکسامون پاک شده .. هیچ چیزی برایه یه دختر سختتر از این نیست که از جشن عقدش عکس نداشته باشه ..
از شانس بده من داداشم هم همه عکسایی که با گوشیش ازم گرفته بود پاک کرده .. حالا دست به دامن دوستام شدم ..
فکرشو بکنین یادگاری من از جشن عقدم فقط چند تا عکس که با موبایل گرفته شده .. با یه فیلم .. من از فیلم دیدن خوشم نمیاد یعنی این قدر دیدم زده شدم .. عکس دوست داشتم!!!!! ..
خانومه عکاس گفته بود که بریم آتلیه و هر چه قدر خواستیم عکس بگیریم .. دیگه میخوام چی کار؟؟؟ دوست داشتم برمو عکاسیشو رو سرش خراب کنم ..
امروز چند تا مطلب جالب از یه مجله خوندم .. تا حالا از داخل مجله ها چیزی اینجا ننوشته بودم اما الان مینویسم ..
پی نوشت
قابل توجه بعضی ها :
عشق یعنی ...
عشق یعنی : مرد علاقه مند باشد که بداند زن روزش را چگونه سپری کرده است ..
عشق یعنی : بیدار شدم مرد در ساعت سه بامداد برای غذا دادن به نوزاد ..
عشق یعنی : مرد ، عکس زن را روی میز کار و داخل کیف بغلی خود بگذارد ..
عشق یعنی : مرد از زن خود چشم بر ندارد و همیشه از او تعریف کند ..
عشق یعنی : اگر مرد خطایی کرد پوزش بخواهد و اگر حق با اوست ، کلامی بر زبان نیاورد ..
عشق یعنی : مرد به تلفن زن جواب بدهد ..
عشق یعنی : مرد در سالروز ازدواج دوباره از زن بخواهد که با او ازدواج کند ..
عشق یعنی : زن و مرد یک شب از هفته را برای خوردن شام ،تنها به بیرون بروند ..
عشق یعنی : مرد با نشاط و بشاشیت رفتار کند ،حتی وقتی خودش همچین احساسی ندارد ..
عشق یعنی : مرد مانند دوران اول ازدواج با زنش مهربان باشد ..
همین اقدام هایه ساده و مهربانانه سبب می شود که زن احساس کند مورد علاقه ، و توجه و تحسین مرد قرار دارد و زنی است استثنایی ...
از امروز آغاز کنید ...
همیشه چنان باش که زنت جز تو کسی را دوست نداشته باشد ، زیرا این محبت مطمئن ترین قائمه عصمت و تقوای زنان است ، زنی که شوهر خویش را دوست بدارد هرگز به او خیانت نمیکند ..
»» حضرت امیرالمومنین علی(ع) ««
»» گاه نوشت ««
دعا مثل دواست
بعضی خیال میکنند ، دعا مثل دواست که فقط هنگام بیماری باید آن را مصرف کرد و هر چه کمتر ، بهتر، که البته با این حساب باید گفت : خوشا آنان که هرگز مریض نشده و یکسره از دنیا رفتند ، مثل آن آقایی که در حادثه سقوط از طبقه بالا جان داد و وقتی در عالم رویا از او پرسیدند :
راستی حرفایه این روحانیون که می گویند در قبر ، فشار هست و سوال و جواب ، نکیر و منکر و .. این ها درسته ؟
جواب داده بود : قبلا در دنیا هم گفته بودم ، همه این ها دروغه ، من به مجرد سقوط ، بدون حساب و کتاب ، سوال و جواب و نکیر و منکر ، یکسره رفتم جهنم !
حالا بعضی ها تصورشان این است که دعا برای زمان درماندگی و بیچارگی درست شده و مثل دواست و دوا را در حال سلامتی خوردن ، خودش نوعی بیماری است و هر کس دارو مصرف می کند ، دیگران برای سلامتی ایشان دعا میکنند ، چون میفهمند طرف به طور حتم بیمار است ، والا دارو نمیخورد و برایش حافظ میخوانند که :
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد
خلاصه ، ایا دعا چوب آتل است که تنها وقت باطل شدن دست و پا باید مصرف شود ؟
استاد ما که میگفت :
بله،همینجوره،دردی هست که فقط باید با دعا آن را درمان کرد ..
و هزار مرتبه نه آن دردی که من و تو خیال میکینیم همچون سرطانی، ایدزی،وبایی،هپاتیتی یا اسکیزوفرنی و روان پریشی و ...
بلکه درد آدم شدن ،بیماری انسانیت ، درد فراق یار ، درد بی قراری ، همان دردی که اگر کسی ندارد به قول عطار باید قرض بگیرد :
ساقیا خون جگر در جام کن
گر نداری درد از ما وام کن
نشنیدید که می گویند :
مرده و دردش و هر کس این درد را نداشته باشد علاجش آتش است ..
چون این درد خیلی قیمت دارد و بر خلاف سایر دردهاست ..
چرا همه میخواهند مثل حافظ شوند ، اما نمیشود.. چون یک درد قیمتی در دلش بود که میگفت :
درد عشقی کشیده ام که مپرس
و باز هم میگفت :
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک
چون درد در تو نبیند که را دوا بکند ..چقدر زیباست ان لحظه هایی که استاد ، در کلاس ، تک تک دانشجو ها را میخواند و آن ها را یک یک بلند میکند و نشان می دهند که هستند و هشیار ، چون دقیقا کاری است خدایی ..
مگر در کتاب کریم نخوانده اید که میفرماید :
ای مومنین وقتی خدا و پیامبرش ، شما را میخوانند ، (دست بلند کنید)پاسخشان رابدهید(انفال/24)
و بدا به حال دانشجویی که استاد ، اسمش را بخواند او جواب ندهد و بدتر از آن که اسمش را به فراموشی یا به عمد اصلا نخواند ..
و مگر نه این که دعا را خواندن و معنی کرده اند و امام دعا خوانان حضرت علی (ع) در مناجات شعبانیه می گوید :
واسمع دعایی اذا دعوتک
هنگامی که میخوانمت ، صدایم را بشنو .
تنها کسانی در این عالم زنده اند که وقتی خداوند ، آنها را میخواند ، آنها هم خدا را بخوانند ..
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ...
»» حجت الاسلام نقویان ««
»» داستان ««
بچه محل امام رضا (ع )
بچه محل امام رضا (ع) بودم و قم درس میخواندم .. شب خواستگاری قرار من و مادرم ایستگاه قطار شد .. خیلی دلم شور میزد ،به نظرم این دختر بهترین دختر دنیا بود و باید این وصلت سر می گرفت ولا غیر !
بنابراین از خوابگاه که به قصد ایستگاه خارج شدم ، سر راه هم یک سری به حرم زدم و دو رکعت نماز خواندم و توی دلم به انواع و اقسامی که می شد ، حضرت معصومه (س) را قسم دادم که خودش مشکلات را حل کند . یک وقت دیدم یک اقایه میانسالی آمد و نشست کنارم و گفت :زیارتتان که تمام شد ، زیارت نامه را بدهید ما هم بخوانیم ؟
و من دادم ..
مدتی که گذشت ، سر صحبت را باز کرد که جامعه بد شده و دیگر به هیچ کس نمتوان اعتماد کرد و از این حرف ها .من که کنجکاو شده بودم پرسیدم منظورتان چیه ؟
گفت : هیچی دخترمان را فرستادیم دانشگاه درس بخواند ، حالا هنوز 2 سال نشده یک پسر شهرستانی با دست خالی آمده خواستگاریش ..من که گویی یک کتری اب جوش ریخته باشند روی سرم مثل کسی که از یک درد دفاع می کند ، شروع کردم به بحث که : چه اشکالی دارد؟ بالاخره که باید دخترتان ازدواج کند . کی بهتر از یک دانشجو؟ و خلاصه از ما اصرار از ان آقا انکار . اما جای شکرش باقی بود که دست اخر گفت: امیدوارم که دختردار بشوی و دخترت دانشجو بشود ،ببینم باز هم از این حرف ها میزنی.. گفتم : ان شاء الله و بلند شدم و به ایستگاه قطار رفتم ..
آن شب وقتی با دست گل و شیرینی به همراه مادرم وارد حیاط شدم، یک نفر که به نظرم آشنا میآمد با لبخند منتظر ما ایستاده بود ، بله پدر خانم بنده همان آقای طرف مباحثه آن شب بود ..
»» اشرف باغ عمادی ««
»» شعر ««
سیب سرخ
... می خواهم برای این که زندگی کنم
نه برای این که روزی خواهم مرد
نه برای این که روزی هم آغوش خاک خواهم شد
می خواهم سیب سرخی به دست بگیرم چه فرقی میکند سیب سرخ گاز بزنم یا نه ...
اما می دانم تا ته زمان باید برم ...
تا ته پیاله عمرم
باید آخرین قطره از جام حقیقت وجودی ام را بنوشم ...
راستی ...
مگر میشود زنده بود و عاشق نبود ؟ ...
حتی کبوتر ها هم عاشقند
به من نگاه کن
بی آنکه خودم بفهمم عاشق زندگی شده ام
مرا دریاب
شیرینی طعم آن را هنوز هم در دهان دارم ...
طعم سیب را میگویم ...
نوشته ی : دوست عزیزم دنیا
»» سر آشپز ««
دلمه ی لواش
بر خلاف دستورهایه قبلی .. این یکی رو تا حالا خودم درست نکردم .. به نظر خوب میاد .. این بار شما درست کنین بگین خوبه یا بد
پیازچه 100 گرم(یا پیاز)،جعفری گشنیز 150گرم،عدس150گرم،تخم مرغ آب پز 3 عدد،رب گوجه فرنگی1 قاشق غذا خوری،نمک و فلفل و زیره سیاه و زرد چوبه
پیاز چه را روی حرارت میذاریم وقتی نرم شد گشنیز و جعفری اضافه میکنیم بعد رب و ادویه ها بعد عدس (اصلا آب نداشته باشه،منظورم اینه که عدس باید پخته باشه و آب نداشته باشه)بعد تخم مرغ ها رو با رنده درشت رنده و اضافه میکنیم .. بعد از این مواد یه قاشق لای نون لواش میذاریم و تقریبا دو دور میپیچیم .. داخل روغن سرخ میکنیم (البته نه زیاد)
می تونیم کره و زعفرون و آبلیمو رو بعد از سرخ کردن روی لواشها بمالیم ..
این غذا رو بهتره سرد مصرف کنین ..
نوش جان ...